تبليغاتX
زمین بی درخت

زمین بی درخت

بار ها اتفاق افتاده که دوست داشتم دیده بشم. دوست داشتم همه حواسشون باشه که من هم دارم

اینجا یه کاری انجام می دم. فرقی نمیکنه ؛ چه کار فرهنگی چه ظرف شستن. این یعنی اینکه یقین دارم

 تو کار مرا  نمی بینی.

 خیلی شده که منو دعوت کردن برای جمعی صحبت کنم. مثلا انتظار داشتم توی جلسه بیست نفر

 حضور داشته باشند. اما دیدم کلا پنج نفر توی جلسه هستن. ته دلم پکر شدم که میزبان منو مسخره

 کرده. این یعنی اینکه دنبال دل خودم هستم و هیچ به این فکر نمی کنم که تاثیرگذاری از خداست و اگر

 تو بخواهی حرف من در همین پنج نفر هم می تواند انقلابی به پا کند.

بارها شده که در مباحثه های رفاقتی سعی کردم حرف خودم رو به کرسی بنشونم و بسیار حرف حق

 شنیدم و زیر بار نرفتم. چون مهم بود حرف آخر رو بزنم. ادعای مطالعه و بحث نظریم گوش فلک رو پر کرد.

 و باور نداشتم نپذیرفتن حرف حق دارد مرا ضایع می کند.

بسیار شده که از موضع قدرت با دوستانم حرف زدم. و هر جایی که احتمال می دادم برتری های دوستام

 بر من پیشی بگیره با نیش زبان و کنایه ، اونا رو تحقیر کردم. من دوست ندارم زیر باشم. اعتراف

می کنم که نفهمیدم تو خیلی بالاتر از من هستی.

چقدر دلم خواسته که همه بدونن مدرک دانشگاهیم چیه؟ با ربط و بی ربط حرف رو به حقوق رسوندم

و بعد که طرف پرسیده شما مدرکتون چیه؟ اولش کمی ادای آدمای متواضع رو در آوردم و آخرش گفتم..

 این مدرکی که حجاب من است.

واسه انجام یه کار کوچیک باید یه گله آدم دنبال خودم راه بندازم. عرضه تنها کار کردن و تنها ایستادن رو

ندارم. چقدر شده که یک ماه حرم نرفتم چون پایه نداشتم. چه شب جمعه ها مناجات نخوندم چون

 تنهایی فاز نمی داد. چه کار های فرهنگی که بهش فکر کردم و لی هیچ وقت زیر یه خمش رو نگرفتم؛

چون فکر می کردم تنهام. و اصلا گوشم بدهکار نبود که ان تقومو لله مثنی و فرادی...

فراوان کار کردم و همین طور چشم می چرخوندم ببینم کسی یه تعریف خشک و خالی از ما می کنه یا

نه؟ تموم زندگی رو معطل یه آفرین ملت به فراموشی گذروندم. و عجیب که ملاک خوب یا بد بودن یک

کار برای من همین تمجید مردم است.

همیشه دوست داشتم کار گنده انجام بدم. اگه کسی بهم می گفت همین کفشای دم در رو جفت کن

با هزار اکراه و فقط برای اینکه این جامه ریایی ام می آلوده نشه انجام دادم. پیش خودم می گفتم تو

سردبیر نشریه یی ؛ تو مسئول فرهنگی ؛ تو مدیری... تو چرا؟ احمق بودم که فکر می کردم ترازوی تو

هم این جوری سبکی و سنگینی کارها رو می سنجه. فکر کردم چون مدرک فلان دارم پس حتما باید

برم دانشگاه درس بدم و مدرسه راهنمایی در شان من نیست. غافل از اینکه موضوع اصلی فراموش

شد. موضوعی به نام انسان.

 

اگر یکی که نرخ سن اش بالای 65 باشه نصیحتی بهم بکنه عمرا ازش نمی پذیرم. من کرم دارم. کرم

نشستن با آدمای بزرگ و شنیدن حرف های قلمبه. نمی فهمم که اگر تو بخواهی نکته یی رو به بنده ات

 برسونی نیازی به حرف قلمبه نداری.

دوست دارم بعد از این همه تجربه کار فرهنگی و سنی که ازم گذشته و مدرکی که دارم همیشه فرمانده

و رییس باشم. اصلا تصور این که جایی سربازی بکنم رو از ذهنم دور ریختم. به قولی با اینکه مدت

هاست از این میز جدا شده ام اما در سرم هوای ریاست دارم.

در به در دنبال کار آسون می گردم. بهم بگن هزار ساعت فکر کن و مشورت بده یا جمله و متن بنویس

پایه کارم. اما اگه بهم بگن برو بالای دیوار بنر نصب کن حتما یه جوری جیم می شم. هر جایی که لباس

 من رو خاکی نکنه هستم و غیر اون شرمنده.

.

.

.

این لیست اون قدر طولانی یه که نه حوصله خواندن دارید و من نه نای اعتراف.

این قدر می فهمم که بدون خدا زندگیم دارد می گذرد و من نگران هیچ نیستم... 

 

الهی الیک اشکو قلبا قاسیا مع الوسواس متقلبا و بالرین و الطبع متلبسا..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:48  توسط مهدی نوروزیان  | 

در انتهای اردوی جهادی هریک از رفقا در مورد دستاورد های این سفر صحبت می کرد. یکی ار رفقا که

کل هفت روز اردو رو در آشپزخونه گذرونده بود گفت: من توی خونه حتی سفره ی غذا را جمع نمی کنم

خودم موندم این چند روز چطوری این همه کار کردم.

این حرفش خیلی بردم تو لک. چند وقت پیش مطلبی برای فتیان نوشته بودم و با تکیه بر مشاهدات

تجربی به دلایل خانواده گریزی اعضای یک تشکل پرداختم. اما هیچ وقت مطلب رو براشون میل نکردم.

 شاید مهم ترین دلیلش این باشه که مدت هاست چشممون به جمال شماره جدید این جریده روشن

 نشده و شاید چاپ شده و به طور طبیعی دست هیچ تشکلی نرسیده.

در هر حال آنچه در زیر آمده حاصل تاملات تجربی و مشاهده است. شاید نتوان در آزمایشگاه ادعاهای

مرا ثابت کرد.

مشکل چیست؟

وقتی برای خانواده های برخی از اعضای تشکل آل طه تعریف می کنیم که فرزند شما مثلا داخل مجموعه

مسئول تدارکات است و هر هفته دفتر را نظافت می کند و... از فرط تعجب دهانشان باز می ماند که

واقعا بچه ما داخل مجموعه کار می کنه؟ این بچه که توی خونه با کتک هم دست به سیاه و سفید

نمی زنه؟ و از این دست مثال ها فراوان است:

-         خواندن نماز اول وقت در مجموعه

-         انجام کار های اجرایی مجموعه

-         گذشتن از خواب و تنبلی برای انجام کار مجموعه

مسئله اصلی این جاست که چرا یک نیرو حاضر است برای تشکل ساعت ها وقت بگذارد و بیدار خوابی

و خستگی بکشد اما مثلا حاضر نیست برای خانه خود یک عدد نان بخرد؟ تشکل چه چیزی به نیرو هایش

ارزانی می دارد که آنها حاضرند برای گروه دوستی مورد علاقه خود هر کاری بکنند اما برای خانواده نه؟

تفاوت رفتاری عمده بین خانواده و تشکل در چیست؟

برخی از این تفاوت ها که به ذهن من رسیده این هاست..

فقط برای داشتن مدال با مرامی؛ خراب رفیق

یکی از مهم ترین شاخصه های فعالیت تشکلی کار کردن در فضای رفاقتی است. اعضای تشکل چون

دغدغه ها و مشکلات مشترک دارند؛ درد هم را بهتر می فهمند و نوعی صمیمیت و هم زبانی عمیق

بین آنها برقرار می شود. آنها حاضرند برای اثبات رفاقت و مرامشان هر کاری بکنند. ساعت ها خستگی

 بکشند و...

پس الزاما خود کار موضوعیت ندارد. بلکه زمین نماندن حرف رفیق مهم است. نکته یی که در روابط پدر

و مادر با فرزندان کمتر اتفاق می افتد. خانه احتیاج به نان دارد و فرزند باید آن را تهیه کند.

مسئله مهم خرید نان است و و در این میانه فرزند فراموش می شود.

من انتخاب می کنم پس هستم

در تشکل معمولا به آستانه تحمل نیرو ها توجه ویژه می شود. از هیچ کس بیش از توانش توقع ندارند.

 هر چند افراد کم تحرک و تنبل نیز وقتی می بینند که همه برای رسیدن تشکل به اهدافش تلاش

می کنند آنها نیز کم کم با بقیه همراه می شوند. اما در هر حال تشکل از اعضایش توقع ویژه ندارد و

همه چیز داوطلبانه است. دراین داوطلبانه – بخوانید انتخاب ارادی- کار کردن راز بزرگی نهفته است.

که معمولا خانواده از درک این راز عاجز است.

یکی من ، یکی تو

در یک تشکل هر کس کاری را انجام می دهد. اگر امروز من دفتر مجموعه را جارو زدم، فردا تو باید این

کار را انجام دهی. اگر من خرید اردو را انجام می دهم؛ توباید غذای اردو را بپزی. این یعنی همه کار

می کنند و تن پروری معنا ندارد.

در تشکل هیچ کس به طور مطلق و به عنوان یک وظیفه همیشگی سازمانی کاری را انجام نمی دهد.

 یعنی اگر من استکان ها را می شویم معنی اش این نیست که من آبدارچی هستم. این شکل از

تقسیم کار این خوبی را دارد که بقیه نیز نسبت به کار احساس مسئولیت می کنند و همه خود را در

کار ها شریک می دانند.

در حالی که تربیت غالب در خانواده ها این گونه است که مثلا رفت و روب و کار خانه وظیفه مادر است.

لذا اگر یک بار مادر از فرزندش بخواهد که ظرف ها را بشوید؛ چون فکر می کند وظیفه یی در این زمینه

 ندارد در مقابل دستور مادر سرکشی می کند.

آیا واقعا نمی توان این مسئله را در خانواده تفهیم کرد که همه کارهای خانه برای همه اعضاء است.

و روحیه کار جمعی را همان طور که در تشکل جا افتاده در خانواده نهادینه کرد؟

توجه به خط قرمز ها

خانواده ها عموما برای خط قرمزهای فرزند ارزشی قائل نیستند. مثلا فرض کنید پسری که عاشق

تیم پرسپولیس است در حال تماشای بازی تیم محبوب خود است. در همان لحظه مادر خانواده از او

می خواهد که برای خرید نان اقدام کند. نا گفته پیداست که این وقت ناشناسی چه ضربه مهلکی به

روابط مادر و فرزند می زند. کما اینکه یکی از همین نوجوانان به من می گفت مادرم معطل است تا ببیند

من کی جومونگ نگاه می کنم تا به من کار بگوید.

در فعالیت های تشکلی معمولا به این علایق و خط قرمز ها توجه می شود. به عبارت بهتر معمولا فعالیت

تشکلی با آنچه نیرو ها از آن لذت می برند در تضاد نیست. بلکه مشوق و تکمیل کننده آن نیز می باشد.

این چنین است که کار برای تشکل لذتی دارد که جارو زدن حیاط خانه ندارد.

آقا بالا سری و ایرادگیری

در خانواده فراوان دیده می شود. رفتار های آمرانه و تحکمی. مثلا برای خود بنده خریدن میوه یی که

مادرم از آن ایراد نگیرد یک آرزوست. در حالی که فراوان پیش آمده خرید مادر یا پدرم کیفیت پایین تری

داشته.

چنین نگاهی عموما در گروه دوستی وجود ندارد. مثلا اگر کسی نتواند یک خربزه شیرین برای اردو بخرد

 کسی او را به طور جدی سرزنش نمی کند. بلکه نهایت امر این است که با چند متلک دوستانه سر و ته

 قضیه هم می آید.

این یعنی گروه دوستی ایرادگیر و بهانه جو و سرزنش گر نیست. چیزی که در خانه معمولا وجود دارد.

حدس می زنم برای گریز فرزندان از کار خانه دلایل روانشناختی و جامعه شناختی دیگری هم وجود دارد

 که من به جهت کم سوادی در این زمینه از آن غافل مانده ام. اما در هر حال امید باز شدن در گفت و گو

و تکمیل بحث را از جانب دوستان دارم.

.

.

.

نزدیک به ۱۰روز از رمضان گذشت... 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:3  توسط مهدی نوروزیان  |