وقتی به وضع ظاهری رفقا نگاه می کردم؛ شیطان امانم نمی داد و در گوشم هی زمزمه می کرد که
دوباره یک لشکر آدم تنبل و پر ادعا و کم کار رو دور هم جمع کردید و به اسم اردوی جهادی راه انداختید
سمت مرز که چی بشه؟ هزینه یی می کنید و کاری هم که پیش نمی برید؟ مثل همیشه زود پشیمون
شدم از این خود برتر بینی ها و زود قضاوت کردن ها.
انصاف این است که وقتی نسیم کار برای خدا – کاری که ذره یی سود مادی در آن قابل تصور نیست –
می وزد دیگر همه تقسیم بندی ها رنگ می بازد. سوسول و لات؛ تنبل و پرکار ؛ بزرگ و کوچکِ همه
یک شکل می شوند. شکل بی ریایی.
![]()
![]()
![]()
به ما گفت : رهنه از روستاهای تایباد است که بیست کیلو متری با مرز افغانستان فاصله دارد. که از قدیم
از مسیر های ترانزیت مواد مخدر بوده و محل کمین های دائمی نیرو های انتظامی به اشرار است .
خودمان هم باورمان نمی شد اینقدر به برادران اشرار نزدیک باشیم. ترس کم بودن امنیت لحظه یی
رهایم نمی کرد، اما باز حس خوشایندی داشتم. اینکه در دور افتاده ترین روستای شیعه نشین ایران
داریم بیل می زنیم.
![]()
![]()
![]()
مثل همیشه کسی باورمان نمی کرد. این بی مزد و منت کار کردن چه معنایی دارد؟ خیلی سخت بود
که به آنها بگویی که بسیج به غیر بسیجی ها امکانات اردو جهادی نمی دهد؛ ولو اینکه جزء بهترین بچه
مذهبی های شهر باشی.
سخت است که بگویی سازمان ملی جوانان بودجه یی برای حمایت از چنین اردو هایی ندارد و نهایت
لطفش این بود که با نامه یی ما را به بسیج معرفی کند.
و باز مثل پارسال ما بودیم – مشتی جوان که عشق خدمت به مردم محروم در دلشان زبانه می کشید-
و سازمانهایی که برای ما بودجه یی نداشتند و جیب های خالی خودمان و البته خدای قادری که باز هم
در دقیقه نود بساط نوکری ما را مهیا کرده بود.
تا وقتی بعد از کارگری روزانه یک استکان چای می خوری بدانی که از عنایت پروردگارت است نه منت
سازمان های پرادعای بی مصرف. این لذتی دارد که تا نچشی ندانی.
![]()
![]()
![]()
گفت: اردوی جهادی برای من یعنی
می توان یک هفته بدون تلویزیون زندگی کرد. بدون بلوتوث دوام آورد. پنج روز چشمانت را از هرچه نگاه
حرام است بدزدی. می توان بدون پول تو جیبی و کامپیوتر و بازی رایانه یی زندگی کرد. بدون اینکه ذره
یی احساس کمبود کنی. اردوی جهادی یعنی رها شدن از همه آن اغلالی که زمین گیرت کرده است.
![]()
![]()
![]()
اگر این روستای مرزی دور افتاده هیچ برای من نداشت آسمان را به من داد. هر شب قبل از خواب و هر
صبح بعد از نماز در دریای پر ستاره رهنه غوطه ور می شدم و متحیر می ماندم که آیا آنهایی که خدا را
انکار می کنند فرصت تماشای آسمان را داشته اند. برای اولین بار در زندگیم کاهش هلال ماه شعبان
را می دیدم و آن وقت چه مزه یی داشت کلام آقا امام رضا :
الهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فاغفرلنا فیما بقی منه.
![]()
![]()
![]()
من می گویم این سختی به فطرت انسان نزدیک است و یا جزء فطرت انسان است. که هر چه بیشتر
سختی می کشد بیشتر مشتاق می شود که پیش رود. نشاط روز آخر بچه های دبیرستانی آل طه
عین غمی بر دلم سنگینی می کرد که من از آنها دورم و آنها در عشق خودشان غرق اند.
یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه..
![]()
![]()
![]()
چشمان حسرت و حیرت زده کودکان روستا رهایت نمی کرد. وقت کار، وقت استراحت، وقت نماز جماعت،
و حتی وقت فوتبال. انگار هر کس ذره یی و فقط ذره یی به آنها تماشا کند ، آنها تا ابد چشم از او بر
نخواهند داشت. و مگر سر اینکه دیوانه وار نسبت به احمدی نژاد ابراز دوستی می کردند چیزی غیر از
این است.
![]()
![]()
![]()
می گفت: زمان جنگ در عملیات رمضان نزدیک به صد نفر از اهالی روستا در عملیات شرکت داشتند و
بیشترین شهید را در منطقه دارند. با چه عشقی از مملکتش و از انقلاب و امام و رهبری دفاع می کرد. و
از این می گفت که چگونه از نقطه صفر مرزی شرق به مرز غرب برای دفاع از مملکت می رفتند. از برادر
شهیدش می گفت که فقط چهارده روز با نوعروسش زیر یک سقف زندگی کرده و با لباس سپاه داماد
شده .
می گفت در وصیت نامه اش مدام نوشته که مفقود الاثر می شود آخر سر یه آرزویش رسید. و اینکه ما
داریم راه همان ها را ادامه می دهیم. چه انقلابی در دل بود وقتی از در خانه شهید بیرون زدی و شرمنده
بودی که در ناز و نعمت هستی باز هم وقت مبارزه که می شود غر می زنی.
![]()
![]()
![]()
خستگی دیگر نفسمان را بریده بود. از یک سو عقلت نهیب می زد که در مشهد هزار کار داری و دیگر
بیش از این ماندن جایز نیست و باید برگردی. و عشقت می گفت این مرز نشینان غیر از اینکه تو را از
گناه دور و به خودت و خدا نزدیک ؛ چه بدی به تو کرده اند که می خواهی از آنها دل بکنی؟
ای دل تو خود بگو چه می کنی؟ می روی یا می مانی؟
![]()
![]()
![]()
سوار اتوبوس شدیم و در راه بازگشت به مشهد. همه در گیر و پکر و کلافه. و این شعر چقدر می چسبید
وقتی تازه فهمیده بودی که آنها با خدایشان سربلند هستند و این من هستم که موظفم داغ این مردم
محروم مانده را تا همیشه در دلم نگه دارم...
خداحافظ ای هم نشین همیشه
خداحافظ داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته