تبليغاتX
زمین بی درخت

زمین بی درخت

چند وقتی میشه که برای درس دادن به مدرسه یی راهنمایی می رم. از یک طرف شور وشوق

بچه ها به آدم انرژی میده و از طرف دیگر انگار دریچه یی نو از بلبشوی افکار آدم های جامعه رو

جلوی چشمت باز میکنه.

در دفتر مدرسه چند نفر از همکار ها در مورد اینکه بچه ها بر اساس چه مدلی تربیت شده اند با هم

گفت وگو می کردند. یکی می گفت چون مرفه اند، تشنه یاد گرفتن نیستند و دیگری می گفت:

حکومت آنقدر برای والدین آنها بدبختی ایجاد کرده که وقت تربیت فرزند ندارند!

 آنقدر آنها از واقعیت دور دیدم که ترجیح دادم در وقت اندک زنگ تفریح اعصابم را خرد نکنم. اصلا حرف

زدن از مدل تربیتی خنده دارد!

من نمی دانم ما چطور بزرگ شده ییم و این قدری که از دین و زندگی فهمیده ییم از کجا آمده؟ اما

به یقین می دانم که امروز، و در مواجهه با مسائل جدیدی که کودک و نوجوان این مملکت با آن درگیر

 هستند، همه چیز رها شده و هیچ کس نمی داند چه می کند. نه خانواده و نه مدرسه و نه رسانه!

همه در حال خنثی کردن یکدیگر و هرکس از دیگری شکایت دارد.

خانواده ها بیشترین زحمتی که به خود داده اند به دنیا آوردن فرزند است و سپس او را به امان خدا رها

 کرده اند.- به امان خدایش را مطمئن نیستم. فقط خواستم از آرایه یی ادبی استفاده کرده باشم-هیچ

 ارزش والا و هیچ مسئله برتری  انگار در زندگی و در ذهن این نوجوان ندارد.

نه بزرگی برایش مفهوم است و نه مسئولیت. نه وظیفه را می فهمد و نه تلاش. نه جدیتی وجود و نه

 هیچ مسئله یی جدی. نه می تواند جدا از آنچه به تلقین می کنند تصمیم بگیرد و نه می داند کیست

که تا لا اقل کمی از ارزش های اخلاقی فطری را برایش گفت.سرنوشت خودش هم برایش معنی ندارد

 چه برسد به دیگری! نه خدایی است و نه پیامبر و امامی و نه الگویی.

در کلاسی قصد بیان داستانی از مالک اشتر داشتم. دیدم بسیاری می پرسند مالک کی بوده؟ به

شوخی گفتم: حالا که مالک را نمی شناسید داستانی از عمار برایتان می گویم. که دیدم باز دارند

چپکی نگاه می کنند. سلمان و ابوذر هم به همین منوال گذشت. تا رسیدیم به امام هادی. پرسیدم

 ایشان امام چندم است؟ انگار تازه اول دعوا بود. یکی گفت هفتم. اون یکی نهم و دیگری دهم.

بی انصاف ترین شون هم گفت امام هشتم. که بالاخره به غیرت یکی بر خورد که هشتم امام

رضاست.

مسئله برایم جدی تر شد. گفتم همه اسم پنج نفر رو که در زندگی دوست دارند شبیه او بشوند رو

بنویسند.

اصلا حوصله توضیح بیشتر ندارم. خودتان به این اسامی نگاه کنید. حقیقت این است که بسیاری از

این آدمها رو من هم نمی شناسم!

1.      سیاوش آریا.جومونگ.باتیستا. تو ای اف ام.

2.      آرش برهانی .جباری.فردوسی.بهروز وثوق

3.      حومونگ. جکی جان .کریستیانو رونالدو.آندر تیکن.

4.      کوروش.کسرایی.فردین.جومونگ.جان سینا

5.      کرستیانو رو نالدو.چاووشی.امام علی.وین رونی

6.      جان سینا.رونالدو.رندی ارتن.ساسی مانکن.

7.      مهران مدیری. جان سینا. جومونگ.سوسانو.

8.      جف و مت هاردی.جان سینا.آقای نوروزیان. هیچ کس!!

9.      کوروش بزرگ. امینم.یاس.حضرت محمد.

10.  جنی لوپز!! لمپارد.ارشمیدس.ایپ.گلزار.

11.  دکتر حسابی.رضایا.مایکل جردن.احمدی نژاد؟؟!!

12.  توز.یاشین.انیشتین.افلاطون

و همین طور

احمدی نژاد.مصطفی اسماعیل.دکتر حسابی.امام صادق.

و البته جالب ترین لیست که البته فکر میکنم درصدی از شوخی را به همراه دارد.

هدایتی.آبراموویچ.شهرام جزایری! رفسنجانی!!

آی رفیق! این همه اسم جورواجور رو چطور تحلیل می کنی؟

1.      معلمشان را اسکول کرده اند.

2.      تحت تاثیر جومونگ هستند.

3.      برای خودشیرینی برخی از اسامی مذهبی را هم نوشته اند.

4.      و...

نمی دانم. اما در هر حال می توان گفت آشفته اند.

دوستان خرده نگیرند که دارم سیاه نمایی می کنم. آن روی سکه یی که شما احتمالا دوست دارید

در مورد آن مرا نصیحت کنید خودم بلدم. که مثلا این بچه ها تشنه دانستن هستند و بین شان خوب

هم فراوان پیدا می شود و از این دست رویا پردازی ها...

حرف من این است که این نسل و نسل قبل آنها اگر فکری برایشان نشود قابلیت زمین زدن نظام

فکری و اخلاقی و ارزشی جامعه را دارند. و نظام مقدس جمهوری اسلامی را هم ؛ هم.

 

وقتی همین پست را خودم چند بار خواندم با خودم گفتم:

چنین معلم آشفته یی را همان دانش آموزان گیج زیبنده است...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:35  توسط مهدی نوروزیان  | 

درد دل همان طور که از نامش پیداست دردی است که در دل مانده است. هدف از نوشتن اولا ثبت

است که چون گذشتگان من تاملاتشان را ثبت نکرده اند من امروز سوالات بی جواب فراوان در عرصه

تربیت دارم.چند نکته یی که به گمانم به درد می خورد را متذکر می شوم.

دوم اینکه دوستان بخوانند شاید هوس کردند چیزی بنگارند و گره از کار فرو بسته ما بگشایند.

عجله کار شیطونه...

شیطان برای نا امید کردن ما از کار تربیتی یک حربه دارد و آن دعوت به عجله و شتاب است. ذهن های

 ما علی الاصول نتیجه گرا و فایده گراست.مدام در هر عرصه یی به دنبال یافتن نتیجه های عینی از

کار هستیم. اگر توانستیم با چشم خود حاصل کاری را ببینیم، آن کار مفید و گرنه بی نتیجه است.

 به نظر می رسد وقتی قرآن انسان را مخلوقی عجول می داند این عجله در ذات انسان است. و انسان

 را گریزی از این شتابزدگی نیست. اما در عرصه تربیت عجله یعنی سم کشنده.

معلمی داشتیم در دوران راهنمایی به نام آقای محصل.شاید قدیمی های شاهد 20 او را به خاطر

داشته باشند. بسیاری از نکات اخلاقی زیبای زندگی ام را در کلاس هاس درس ایشان یاد گرفته ام.

و چنان در جانم نشسته که به عنوان مثال هر وقت چشمم به نامحرمی می افتم به ناگاه یاد حرف های

 ایشان در مذمت نگاه حرام می افتم. هرچند در این سالها از منبر های مختلف ، فراوان، در این زمینه

 شنیده ام ولی هیچ کدام برای من بازدارندگی  بیان آقای محصل را ندارد.

در همان دوران راهنمایی با چند تن از دوستان کنار درب بزرگ مدرسه شاهد 20 ایستاده بودیم.

چند دختر مدرسه یی از کنار ما می گذشتند. یک نفر از میان جمع متلکی به آن دختر انداخت و

همگی ما با هم خندیدیم. از بد روزگار آقای محصل هم از آنجا می گذشت.سری از سر تاسف برای

ما جنباند. و ساعت بعد سر کلاس درس حسابی ما را شرمنده کرد. و در پایان با جدیت هر چه تمام تر

 گفت: تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است. و زیر لب غر زد که: آنچه در مورد نگاه به نا محرم

گفته بودم یاسین به گوش خر خواندن بوده است.

امروز خودم را که می بینم می فهمم آقای محصل در تربیت بسیار عجول بوده است.

هیچ جیز بدیهی نیست..

در این سالها که با بچه هایی به سن راهنمایی و دبیرستان زیر پرچم کار تربیتی همراه بوده ام فهمیدم

 که برای مواجهه با یک انسان باید ذهنت را از همه چیز خالی کنی. هیچ جیز بدیهی وجود ندارد. شما

در تربیت باید قدم به قدم نسبت به باور های مخاطبت اطمینان حاصل کنی. بارها برای ما پیش آمده

که برای مخاطبمان که مثلا فرزند جانباز بوده ، در مورد انقلاب و جنگ و شهادت حرف زده ییم و بعد

از مدتی فهمیده ییم که همان انسان در مورد اینکه اصولا خدایی در این دنیا وجود دارد یا خیر دچار

 تردیدهای جدی است.

خاطره یی از یکی از مدرسه های راهنمایی شهر مشهد واقع در بلوار سجاد در ذهنم مانده است.روزی

 دز کلاس در مورد صحن اسمال طلا که در صحن عتیق قرار دارد و وجه تسمیه آن برایشان حرف می زدم

که دیدم دهن ها به اندازه عرض شانه باز؛ با تعجب به من نگاه می کنند.

گفتم :سقا خونه رو که توی حرم است دیدید که؟ جواب دادند: نه

گفتم:بابا صحن انقلاب که بالاش ساعت داره دیدید دیگه؟ یه عده یی هم چنان پاسخ منفی می دادند.

گفتم: کسی هست تا حالا حرم نرفته باشه؟ و دیدم که چند تا دست بالا رفت.

و این بار نوبت من بود که دهانم از تعجب دو برابر عرض شانه باز شود.

آیا چیزی بدیهی تر از این مطلب وجود دارد که هر مشهدی حداقل یکبار حرم امام رضا رفته است؟ 

تنبیه کن؛ اما ذلیل نه..

من نمی دانم در کتاب های علوم تربیتی در مورد شاه کلید تربیت چه نوشته اند. اما به نظر تجربه ی 

من کلید طلایی در امر تربیت، عزت دادن به مخاطب است.هیچ چیز به اندازه کرامت انسان اهمیت

ندارد. وقتی آقایی، کرامت و عزت یک انسان را از او بگیری دیگر چیزی برای او نمی ماند. و انسانی

که ذلیل تربیت شود یک ملت را به ذلت می کشاند. به نظرم بزرگترین مشکل نظام آموزشی ما همین

 است که کرامت انسان را لگدمال می کند.

وقتی حقت است و نمره ات را نمی دهند. وقتی باید یک پا در هوا کنار دیوار بایستی. وقتی باید کلماتی

مثل الاغ ؛ هالو، حمال، خرفت و ..را از زبان معلمت به کرات بشنوی( به یاد معلم بزرگوار کمال حسینی)

 وقتی به خاطر موی بلندت ، ناخنت، شلوارت و..تحقیر شوی ؛

 تو آدمی هستی که تمام بودنت را لگد مال کرده اند. وقتی معلم حقیر باشد به شاگردش آگاهانه یا

 ناآگاهانه حقارت می آموزد.

 کسی که خودش حقیر است نمی تواند به دیگران بزرگی بیاموزد.

به قول استاد مددی: فاقد الشیء لایعطیه.

 

در میان پیوند های وبلاگ مجلات حوزه اضافه شده. ببینید و حالشو ببرید...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:43  توسط مهدی نوروزیان  |