تبليغاتX
زمین بی درخت

زمین بی درخت

فکر می کردم از گذشته او و سال های حضورش در جنگ بسیار می دانم اما وقتی لب به سخن

 گشود تازه فهمیدم چه گنجی سال هاست که دفن شده:

گفت: اسمش هفت تپه بود اما در حقیقت هفت هزار  تپه بود. شب های اول که تازه کار بودیم مثل

 قدیما که کنار خونواده و توی شهر زندگی می کردیم ساعت 12 شب می خوابیدیم. اما کم کم دیدیم

 این جا همه چی یه طوری یه. ساعت یک شب که می شه تازه هم سنگر ها راه می افتن به سمت

 این هفت هزار تپه و هرکس کنج دنجی برای خودش پیدا می کنه. فانوسی هست و مفاتیحی.

خاک هست و آسمانی . و هر کس در حال حل گرفتاری خود. الهی و ربی من لی غیرک. شب اولی

 که رفتم ادای اون آدمای عاشق رو در بیارم خدا بهتر آگاه است که تمام این دشت هفت تپه مثل

 کندوی زنبور عسل زمزمه می کرد.

و اونجا بود که معنی الهی و ربی من لی غیرک را می فهمیدی. نه دوستی بود و نه آشنایی . نه

 فامیلی  و نه حتی کسی که بداند تو قبل از آمدن به این جا در شهر پشت کدام میز بودی. گلوله

 مستقیم می آید و دکمه لباست را با خود می برد. صدای ویژ گلوله را کنار گوشت حس می کنی.

 آنجا تازه می فهمی که چقدر تنهایی و چقدر محتاج. چه کسی می تواند در این لحظات داغ از آتش

خمپاره ها به دادت برسد؟ گاهی فکر می کنم که این چه مناجاتی است که شما ها روی قالی

دست باف و کنار بخاری می خوانید؟

از اعضای تیم  تبلیغات لشکر بیست و پنج کربلا بودم. قبل عملیات با رفقا مصاحبه می کردیم.

 دوست عزیزی را دیدم که سال ها با هم رفیق بودم و می دانستم پدر و مادر پیرش در خانه تنهایند

و به کمک او محتاج. گفتم: تو اینجا چه می کنی؟ حاج آقا و حاج خانم را چی کار کردی؟ گفت:

 اعلامیه امام رو شنیدم طاقت نیاوردم. زود خودمو رسوندم. گفتم: تکلیف اون پیر زن چی میشه؟

 گفت : پدر و مادر برای من مثل چشم هستند. اگر نباشند زندگی سخت می شود ولی می توان

زندگی کرد؛ اما امام خمینی و ولایت مثل قلب من است..

دو سه روزی بود وارد خط شده بودیم . کنار تانکر وضو می گرفتیم تا مهیای نماز ظهر شویم.صدای

سوت خمپاره یی آمد و تا ما به خودمان بیایم نزدیک ما منفجر شد. گرد و خاک که فرو نشست دیدم

 دست رفیق جلویی من که در حال وضو گرفتن بود از مچ قطع شده. سریع خودم رو بهش رسوندم و

داد زدم یکی بیاد اینو ببره عقب . دیدم می گه: یه چفیه یی چیزی پیدا کن این زخم رو ببندیم. من

 وضو بگیرم. بعد نماز می ریم بهداری. گفتم ازت داره خون می ره. گفت: الان وقت نماز داخل شده

اگه همین الان بمیرم یه نماز نخونده به گردنم می مونه...

نمی دانم در کربلای چهار چقدر شهید دادیم. اما قبل از کربلای پنج برای نصب تابلو های تبلیغاتی

زود تر از بقیه در خط مقدم حاضر بودیم. خاک را که زیر و رو می کردیم  تا تابلو ها را نصب کنیم به

 جنازه شهدا بر خورد می کردیم. آن قدر زیاد بود که قابل وصف نیست.

(دوستش تعریف می کند): دستش که قطع شد می خواستیم  با تویوتا برش گردونیم بیمارستان

 اهواز . یکی دست قطع شده شو واسش آورد که همراهت باشه شاید بشه پیوند زد. دستشو گرفت

و دوباره انداخت رو خاک. گفت: امانت بود پسش دادم تازه داره بارمون سبک میشه. دوباره وصلش

کنن که چی بشه؟

من نمی دونم این حرف ها از کجا در میاد و اینکه توی عملیات مرصاد چند نفر حاضر بودن. اما اون قدر

 می دونم که سال های 66-67 واقعا اعزام ها کم شده بود. اصلا کسی دیگر نمی رفت. دانشجو به

 درسش می رسید و تاجر به تجارتش. فقط بسیجی های مظلوم بودن که ...بار آخری که اعزام شدیم

دو اتوبوس از کسانی بودیم که سابقه مجروح شدن داشتیم. هرکی یه جوری ناقص بود. گوشت دم 

 توپ که می گن همین ها بودند. اگه امروز هم دوباره جنگ شه همین ها هستند.

فرمان حمله که صادر می شد همه با جون و دل حمله می کردند. اصلا انگار نه انگار که گلوله مستقیم

دارد می آید. اولین باری که در حمله شرکت کردم برای هجوم کمی دو دل بودم. به کنار دستیم که

نوجوانی 16- 17 ساله می زد و حدودا بیست سال از من کوچک تر بود گفتم: نمی ترسی مستقیم

دارد شلیک می کند!! گفت این تیر ها مال من نیست . اونی که قراره به من بخوره اسم من روش

نوشته. بعد هم خندید و زد به قلب دشمن.  وقتی نحوه مجروح شدنم رو نگاه می کنم می بینم آن

کودک چقدر درست می گفت.

 پسر جوونی بود که هر شب توی سنگر ناله می کرد. که ای خدا من فقط دو ماه از سربازیم مونده

بود. اینجا کجا بود ما رو آوردی. و زار می زد که خدایا من نمی خوام بمیرم. من نامزدم منتظره. اون

 قدر ضجه و مویه کرد که بالاخره فرمانده ها موافقت کردن برگرده عقب. صبح که داشت می رفت

خیلی خوشحال بود. یکی از راه رسید و بهش گفت: امروز تو می خندی و ما گریونیم. اما یه روزی

هم می رسه که ما می خندیم و تو گریونی. اون موقع دیگه وقت واسه پشیمون شدن نیست.

پسر جوون چنان رفت توی خودش که بعد یکی دو ساعت نعره های فرمانده رو تحمل می کرد که ما رو

مسخره کردی ؟ تا دیشب هی ناله می زدی که برم. حالا که کارتو با هزار بد بختی درست کردیم

میگی نمیرم... این تاثیر نفس امروز رو کجا میشه پیدا کرد؟

بار ها توی بیابان های شلمچه گم شدیم. و راه را پیدا نمی کردیم. رسم بود که هر وقت راه گم

می شد سه مرتبه می گفتیم یا ابا صالح ادرکنی و بعد... اشکش سرازیر می شود و می گوید: آخه

من بدبخت چطور به تو حالی کنم که می آمد و راه را نشانمان می داد. اصلا کار مان گیر می کرد به

هیچ وسیله مادی فکر نمی کردیم. انگار هیچ سبب مادی در دنیا وجود ندارد. می خواستیم دیده

 نشویم وجعلنا می خواندیم. می ترسیدیم تیرمان به هدف نخورد ما رمیت  می خواندیم و...

اصلا یاد خونه و چهار بچه ام نمی افتادم. دو پسرم بزرگ بودند اما یک پسر پنج ساله و یک دختر دو

ساله هم داشتم. انگار که همسری نیست و فرزندی نیست. نه که بی عاطفه بوده باشیم. اما  

وقتی نور خورشید باشد دیگر لامپ صد وات دیده نمی شود. وقتی محبت خدا شعله می کشید؛

ماه ها یاد محبت دنیایی نمی افتادیم.

بعد از جنگ گفتند بیا بشو مسئول بنیاد جانبازان. چون می دونستم به این بچه ها چی گذشته

قبول کردم و هر کاری بلد بودم کردم. بعد دو سال سکته کردم و از بنیاد استعفا دادم. اونقدر در این

سال ها ضجر کشیدم از مشکلات جانبازان که بیانش دشوار است. گاهی که اوج سختی و مشقت

آنها را در ذهنم با میزان کمکی که جمهوری اسلامی به آنها کرده مقایسه می کنم. ساعت ها اشک

 می ریزم و سر درد می گیرم..از زمان حضور در بنیاد بسیار خاطره دارم...

                                                                                                             ادامه دارد..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:22  توسط مهدی نوروزیان  | 

هیچ وقت استاد رو این قدر رک و صمیمی ندیده بودم . اون قدر دلش پر بود که نا خود آگاه شد

همون استاد دوست داشتنی که باید باشه. استادی که سر کلاس با یه من عسل هم نمی شد

خوردش چنان زبان به درد دل و خاطره گویی گشوده بود که نه دلمان می خواست و نه جرات

 می کردیم حرفش را قطع کنیم.

استاد: بعضی وقت ها که از زبان پدر و مادرها می شنوم ما همه جور امکانات رو برای موفقیت

 فرزندمون فراهم کردیم تا مثلا در زندگی چیزی شوند و به درد جایی بخورد، سر درد می شوم و

حالم از این تربیت به هم می خورد. انگار مثلا این امکانات نباشد تربیت هم نیست.

می گفت : هر روز صبح  قبل از مدرسه می رفتیم از جنگل هیزم می آوردیم تا هم برای پختن نان

استفاده شود و هم برای گرم کردن خانه.  تا قبل از رفتن به مدرسه باید خمیر درست می کردم تا

مادرم نان درست کند. این حرف ها مال موقعی است که کلاس پنج و شش بودم.

مادرم برای سه روز نان می پخت. وقتی نان خشک می شد ، موقع دم کشیدن برنج اون رو روی

برنج ها قرار می داد تا کمی نرم شود و  قابل  استفاده مجدد باشد. گاهی اوقات که نان کمی کپک

می زد همان را پاک می کردیم و می خوردیم.

از کلاس هشتم به بعد شب های امتحان زیر تیر چراغ برق درس می خواندم. در آمد پدرم  آن قدر نبود

 که بتواند پول نفت را برای روشن نگه داشتن چراغ بپردازد. ضمن اینکه ما دوتا اتاق داشتیم که یکی

 برای حاج آقا و حاج خانم بود؛  و ما هفت بچه هم در اتاق دیگر می خوابیدیم. که به جهت مزاحمت

 برای دیگران نمی شد چراغ را روشن نگاه داشت.

می گفت کفش که می خریدیم چند شماره بزرگتر می گرفتیم که تا چند سال قابل استفاده باشد.

و تا وقتی کفش اندازه پایمان شود جلوی کفش را با پنبه پر می کردیم. وقتی روی زانوی شلوار

خانگی مان پاره می شد شلوار را چپه می پوشیدیم تا پارگی شلوار سمت پشت قرار بگیرد و

دیده نشود. اونایی که وضع مالی شون بهتر بود وصله های آماده یی با مارک نایک می خریدن و

روی شلوار وصله می کردن. محال بود شلوار را دور بیندازند.

هر تابستان بدون استثناء توی کار خانه پنبه پاک کنی روزی 12 ساعت کار می کردم  و از شش

غروب تا ده شب هم توی کوره آجر پزی. شب ها از درد انگشت خوابمون نمی برد.

با همه این اوضاع مهمان داری پدرم زبانزد خاص و عام بود. با همه نداری به هر بد بختی بود پیش

مهمون آبرو داری می کردیم. صبحانه هر روز ما چای تلخ با نون بود اما مهمان که می آمد اوضاع فرق

می کرد. روزی مادرم به خاطر اینکه کف گیرش به ته دیگ خورده بود و صدایی از دیک مسی بلند

شده بود حسابی کتک خورد.!! که حرکت تو ممکن بود باعث شود که مهمان فکر کند که دیگر

برنجی درون دیک باقی نمانده لذا شرمنده شود و کمتر غذا بخورد.

استاد بسیار گفت. آنقدر که که من بیشتر حوصله نوشتن ندارم. از این که چقدر مذهب در

میانشان جدی بوده و نمازشان را در مسجد می خواندند و محرم و رمضان چنان بوده... و اینکه چطور

با بهترین نمره در دانشگاه تهران در رشته حقوق پذیرفته شده و تا امروز که املاکی بس شکوهمند

در فرمانیه دارد. و اصالتش پا برجاست. می گفت پدرم ساعتها برای آموزش نماز و قرآن برای ما وقت

 می گذاشت. وقتی از کارخانه یا مزرعه بر می گشت نای حرف زدن نداشت اما از مادرم گزارش نماز

خواندن ما را می گرفت .

و باز از ناز پروردگی ها می نالید و اینکه از این نسل بخاری بر نمی خیزد..

استاد بسیار گفت . آنقدر که من  بیشتر حوصله نوشتن ندارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 6:38  توسط مهدی نوروزیان  | 

شاید از صحبت یک ساعت و اندی استاد رحیم پور چیزی حدود نیم ساعت آن برای من تازگی داشت

و باقی تکرار سخنانی بود که از زبان استاد بارها  و  به مناسبت های مختلف  شنیده بودم. البته

همان نیم ساعت هم به حضور سه ساعته در تالار ابن سینا می ارزید.

 اما آنچه بیش از همه مرا راضی نگه می داشت اساتیدی بودند که پیش از جناب رحیم پور به ارائه

 مقاله پرداختند. موسی نجفی ، مظفر نامدار، حاج آقا ابوالحسنی و... که بسیار لذت بردم. بحث

پیرامون علل و زمینه های وقوع قیام گوهرشاد و نقد سیاست های دوران رضا خانی بود.  آن قدر چیز

 تازه شنیدم که تازه دونمون ژر شد  و البته فهمیدم که شعور تاریخی من چقدر پایین است.

در این میان خلق ا...  هم هی سرک می کشیدند که " ای رحیم پور کی م  خه  بیه؟ نمی یه؟ بری

چی؟ "    ( اونایی که بلدن ،  مشهدی بخونن) و انگار نه انگار که سایر آقایان در رشته تاریخ برای

خود یلی هستند و چه بسا مطالعات تاریخی شان بر حسن رحیم پور بچربد. اما چه می شود کرد

که  ملت استاد ندیده  فقط دنبال این هستند که ببینند چه کسی دارد حرف می زند؟ نه اینکه چه

 چیزی دارد می گوید؟ اگر رحیم پور بود پس حتما دارد نکته تازه یی می گوید و اگر نبود من باب

دست گرمی می توان صحبت دیگران را هم شنید.

گاهی فکر می کنم اگر این تلویزیون نبود هیچ کس رحیم پور را نمی شناخت. و اگر روزی صدا وسیما

 تصمیم به بایکوت او بگیرد همه فراموش می کنند که روزی رحیم پوری هم بوده. همین طور که

 پناهیان را فراموش کرده اند. به حق گفته اند که عقل ما در چشمان است.

همایش بسیار خوبی بود که که البته تحت الشعاع حضور جناب رحیم پور قرار گرفته بود. در این

میان قابل ذکر است:  شنیده ام که سازمان فرهنگی و تفریحی شهرداری مشهد فقط در شرایطی

موافق برگزاری همایش بوده که آقای رحیم پور حضور داشته باشد و جناب شادکام ، مدیر فرهنگسرای

 بهشت - این شهید زنده ـ را تهدید کرده بود که اگر رحیم پور نمی آید همایش را لغو کنید!!

و این گونه بود که همایش،  نزدیک چهار ساعت طول کشید و اگر علاقه و بی سوادیم در زمینه قیام

 گوهرشاد نبود خستگی عنان مرا بریده بود. همان طور که بسیاری که به عشق رحیم پور آمده بودند

 وقتی دیدند که باید پیش از صحبت های  این استاد ارائه مقاله آن  5 استاد دیگر را تحمل کنند کم کم

فرار را بر قرار ترجیح دادند.

با وجود مردم استاد زده ، سازمان استاد زده ، مدیر عامل استاد زده و...این می شود که شد. و گر نه

 به نظر بنده این همایش بدون رحیم پور هیچ کم نداشت.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 9:1  توسط مهدی نوروزیان  |