فکر می کردم از گذشته او و سال های حضورش در جنگ بسیار می دانم اما وقتی لب به سخن
گشود تازه فهمیدم چه گنجی سال هاست که دفن شده:
گفت: اسمش هفت تپه بود اما در حقیقت هفت هزار تپه بود. شب های اول که تازه کار بودیم مثل
قدیما که کنار خونواده و توی شهر زندگی می کردیم ساعت 12 شب می خوابیدیم. اما کم کم دیدیم
این جا همه چی یه طوری یه. ساعت یک شب که می شه تازه هم سنگر ها راه می افتن به سمت
این هفت هزار تپه و هرکس کنج دنجی برای خودش پیدا می کنه. فانوسی هست و مفاتیحی.
خاک هست و آسمانی . و هر کس در حال حل گرفتاری خود. الهی و ربی من لی غیرک. شب اولی
که رفتم ادای اون آدمای عاشق رو در بیارم خدا بهتر آگاه است که تمام این دشت هفت تپه مثل
کندوی زنبور عسل زمزمه می کرد.
و اونجا بود که معنی الهی و ربی من لی غیرک را می فهمیدی. نه دوستی بود و نه آشنایی . نه
فامیلی و نه حتی کسی که بداند تو قبل از آمدن به این جا در شهر پشت کدام میز بودی. گلوله
مستقیم می آید و دکمه لباست را با خود می برد. صدای ویژ گلوله را کنار گوشت حس می کنی.
آنجا تازه می فهمی که چقدر تنهایی و چقدر محتاج. چه کسی می تواند در این لحظات داغ از آتش
خمپاره ها به دادت برسد؟ گاهی فکر می کنم که این چه مناجاتی است که شما ها روی قالی
دست باف و کنار بخاری می خوانید؟
از اعضای تیم تبلیغات لشکر بیست و پنج کربلا بودم. قبل عملیات با رفقا مصاحبه می کردیم.
دوست عزیزی را دیدم که سال ها با هم رفیق بودم و می دانستم پدر و مادر پیرش در خانه تنهایند
و به کمک او محتاج. گفتم: تو اینجا چه می کنی؟ حاج آقا و حاج خانم را چی کار کردی؟ گفت:
اعلامیه امام رو شنیدم طاقت نیاوردم. زود خودمو رسوندم. گفتم: تکلیف اون پیر زن چی میشه؟
گفت : پدر و مادر برای من مثل چشم هستند. اگر نباشند زندگی سخت می شود ولی می توان
زندگی کرد؛ اما امام خمینی و ولایت مثل قلب من است..
دو سه روزی بود وارد خط شده بودیم . کنار تانکر وضو می گرفتیم تا مهیای نماز ظهر شویم.صدای
سوت خمپاره یی آمد و تا ما به خودمان بیایم نزدیک ما منفجر شد. گرد و خاک که فرو نشست دیدم
دست رفیق جلویی من که در حال وضو گرفتن بود از مچ قطع شده. سریع خودم رو بهش رسوندم و
داد زدم یکی بیاد اینو ببره عقب . دیدم می گه: یه چفیه یی چیزی پیدا کن این زخم رو ببندیم. من
وضو بگیرم. بعد نماز می ریم بهداری. گفتم ازت داره خون می ره. گفت: الان وقت نماز داخل شده
اگه همین الان بمیرم یه نماز نخونده به گردنم می مونه...
نمی دانم در کربلای چهار چقدر شهید دادیم. اما قبل از کربلای پنج برای نصب تابلو های تبلیغاتی
زود تر از بقیه در خط مقدم حاضر بودیم. خاک را که زیر و رو می کردیم تا تابلو ها را نصب کنیم به
جنازه شهدا بر خورد می کردیم. آن قدر زیاد بود که قابل وصف نیست.
(دوستش تعریف می کند): دستش که قطع شد می خواستیم با تویوتا برش گردونیم بیمارستان
اهواز . یکی دست قطع شده شو واسش آورد که همراهت باشه شاید بشه پیوند زد. دستشو گرفت
و دوباره انداخت رو خاک. گفت: امانت بود پسش دادم تازه داره بارمون سبک میشه. دوباره وصلش
کنن که چی بشه؟
من نمی دونم این حرف ها از کجا در میاد و اینکه توی عملیات مرصاد چند نفر حاضر بودن. اما اون قدر
می دونم که سال های 66-67 واقعا اعزام ها کم شده بود. اصلا کسی دیگر نمی رفت. دانشجو به
درسش می رسید و تاجر به تجارتش. فقط بسیجی های مظلوم بودن که ...بار آخری که اعزام شدیم
دو اتوبوس از کسانی بودیم که سابقه مجروح شدن داشتیم. هرکی یه جوری ناقص بود. گوشت دم
توپ که می گن همین ها بودند. اگه امروز هم دوباره جنگ شه همین ها هستند.
فرمان حمله که صادر می شد همه با جون و دل حمله می کردند. اصلا انگار نه انگار که گلوله مستقیم
دارد می آید. اولین باری که در حمله شرکت کردم برای هجوم کمی دو دل بودم. به کنار دستیم که
نوجوانی 16- 17 ساله می زد و حدودا بیست سال از من کوچک تر بود گفتم: نمی ترسی مستقیم
دارد شلیک می کند!! گفت این تیر ها مال من نیست . اونی که قراره به من بخوره اسم من روش
نوشته. بعد هم خندید و زد به قلب دشمن. وقتی نحوه مجروح شدنم رو نگاه می کنم می بینم آن
کودک چقدر درست می گفت.
پسر جوونی بود که هر شب توی سنگر ناله می کرد. که ای خدا من فقط دو ماه از سربازیم مونده
بود. اینجا کجا بود ما رو آوردی. و زار می زد که خدایا من نمی خوام بمیرم. من نامزدم منتظره. اون
قدر ضجه و مویه کرد که بالاخره فرمانده ها موافقت کردن برگرده عقب. صبح که داشت می رفت
خیلی خوشحال بود. یکی از راه رسید و بهش گفت: امروز تو می خندی و ما گریونیم. اما یه روزی
هم می رسه که ما می خندیم و تو گریونی. اون موقع دیگه وقت واسه پشیمون شدن نیست.
پسر جوون چنان رفت توی خودش که بعد یکی دو ساعت نعره های فرمانده رو تحمل می کرد که ما رو
مسخره کردی ؟ تا دیشب هی ناله می زدی که برم. حالا که کارتو با هزار بد بختی درست کردیم
میگی نمیرم... این تاثیر نفس امروز رو کجا میشه پیدا کرد؟
بار ها توی بیابان های شلمچه گم شدیم. و راه را پیدا نمی کردیم. رسم بود که هر وقت راه گم
می شد سه مرتبه می گفتیم یا ابا صالح ادرکنی و بعد... اشکش سرازیر می شود و می گوید: آخه
من بدبخت چطور به تو حالی کنم که می آمد و راه را نشانمان می داد. اصلا کار مان گیر می کرد به
هیچ وسیله مادی فکر نمی کردیم. انگار هیچ سبب مادی در دنیا وجود ندارد. می خواستیم دیده
نشویم وجعلنا می خواندیم. می ترسیدیم تیرمان به هدف نخورد ما رمیت می خواندیم و...
اصلا یاد خونه و چهار بچه ام نمی افتادم. دو پسرم بزرگ بودند اما یک پسر پنج ساله و یک دختر دو
ساله هم داشتم. انگار که همسری نیست و فرزندی نیست. نه که بی عاطفه بوده باشیم. اما
وقتی نور خورشید باشد دیگر لامپ صد وات دیده نمی شود. وقتی محبت خدا شعله می کشید؛
ماه ها یاد محبت دنیایی نمی افتادیم.
بعد از جنگ گفتند بیا بشو مسئول بنیاد جانبازان. چون می دونستم به این بچه ها چی گذشته
قبول کردم و هر کاری بلد بودم کردم. بعد دو سال سکته کردم و از بنیاد استعفا دادم. اونقدر در این
سال ها ضجر کشیدم از مشکلات جانبازان که بیانش دشوار است. گاهی که اوج سختی و مشقت
آنها را در ذهنم با میزان کمکی که جمهوری اسلامی به آنها کرده مقایسه می کنم. ساعت ها اشک
می ریزم و سر درد می گیرم..از زمان حضور در بنیاد بسیار خاطره دارم...
ادامه دارد..
