نزدیک به دو ماه است که با رفقای آل طه و یاسین و همراهی آقای ندایی از طلبه های مدرسه
استاد نظافت؛ در مشهد کنار هم جمع می شویم وبیش از پانزده جلسه را در کنار هم به خواندن
نامه های امیر المومنین در نهج البلاغه پرداخته ییم. چند وقتی است شبهای جمعه مناجات
می خوانیم. و چندین ماه است که مداوم در جلسات آقای روح شرکت می کنیم. انگار یک باره
آتشی بر دلها افتاده و همه به فکر جبران نداشته های خود افتاده اند.
هر وقت به راه افتادن برنامه های خود سازی و حلقه های معرفت و سیر مطالعاتی ها و ایجاد
تشکل های مذهبی می نگرم،می فهمم که همیشه جلسات افتتاحیه و روزهای آغازین با رونق
و شکوه و ادعاها و لاف های فراوان همراه بوده است. اما یواش یواش رو به افول و سپس رو به زوال
رفته اند. انگار درد اصلی ما درد ثبات و دوام است. بسیار ما را با نام وظیفه و تکلیف شرعی داغ
کرده اند که وارد فلان میدان شوید که اسلام در خطر است و ...اما باز که به خودمان آمدیم دیدیم
که چشم دلفریب ساقی ما را باز به خود فریفته و کیلو مترها از عمرمان را ضرر کرده ایم.
سوال بسیار جدی است که آیا واقعا احساس تکلیف شرعی می تواند باعث باقی ماندن ما در راه
فرهنگ دینی شود؟ چند شبی است که دلم می خواهد با طرفداران این نظریه همراهی کنم اما
دلم رضا نمی دهد؛ که در ذهن من مکلف بودن به انجام کاری هزار تالی فاسد دارد. آیا وظیفه ما
تلاش علمی و اضافه کردن به همین مصنوعات بنیان کن نیست؟ آیا وظیفه ما حضور در احزاب و کار
سیاسی کردن نیست؟ آیا وظیفه ما ارشاد و نهی از منکر زیبا رویان نیست؟ آیا هر لحظه امکان ندارد
که به این نتیجه برسیم که وظیفه ما کار فرهنگی نیست و مثلا باید به کنج حوزه های علمیه بخزیم
و هر وقت عالم کاملی شدیم برای هدایت خلق الله از در به در آییم. غافل از این که معلوم نیست
دمی دیگر زنده باشیم؟
این طعنه آخری را رفیقی حوزه رفته به من زد و به قدر نیش عقرب سوزاند. که شما یک مشت
جوان جاهل با ادعای تربیت دینی به جان فرزندان مردم افتاده یید و معلوم نیست به اسم اسلام چه
به خورد این بندگان خدا می دهید. و کار ما حوزویان را زیاد می کنید. و کمی از دوران جاهلیتم را
در همدان برایم باز گویی کرد که توخدای ..اس خشکه رو چه به این حرف ها که رطب خورده کی
منع رطب کند. کار باید دست روحانیت اصیل باشد. اول به حوزه بیایید و...باقی اش را خودتان
حدس بزنید.از حوزه بیرون آمدم و چشمم به حرم امام رضا افتاد و انگار راه دیگری نمانده بود. هنوز
خیلی دلگیر نشده بودم که رفیقی شفیق و محرم راز را دیدم و بی درنگ درد دل کردم که این چه
رسمی است که در حجره نشستگان، به قیام کردگان طعنه می زنند. آهنگی از سالار عقیلی برایم
گذاشت که شد مخلص کلام. عاشقان موسیقی سنتی حتما این آهنگ را گوش کنند. شعرش این
است:
زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه
ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه
تو اگر گوشه محراب نشستی دلبری گفت چرا
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من ، من که تر هستم به تو چه ؟
تو که شب تا به سحر رو به خدایی چه به من؟
من که شب تا به سحر یکسره مستم ....به تو چه؟
