تبليغاتX
زمین بی درخت

زمین بی درخت

از رفقا حدیثی خواند که وقتی دو نفر جدل می کنند، نفر سوم شیطان است. و آقای ندایی می گفت :

خداوند رحمت می کند کسی را که جدال را ترک می کند. و از این دست احادیث... و کس دیگری تذکر

می داد که خیلی اهل مخاصمه هستی و دوست داری دیگران را در بحث مغلوب کنی!! و به گمانم که

کمی راست می گفت. نمی دانم یک بحث مفید چه زمانی تبدیل به مجادله و کجا به مخاصمه می

انجامد؟

به دوستی زنگ زدم که کمی برای شروع کار توی آل طه انرژی بدهد. به قدری سرد رفتار کرد که

 از زنگ زدن پشیمان شدم. به گمانم خالی از هر حس و حالی برای کمک به من بود. به گمانم

 آب تهران اثر کرده.. در عوض او کمی با هادی حسن زاده  گپ زدم و کلی حال کردم...بازم معرفت

بچه های مشهد... با خودم فکر می کردم تا الان چند بار دوستانم به همین امید ها به من زنگ

 زده اند و من با برخورد سردم آنها را توی آب یخ کردم... خدا امید کسی رو نا امید نکنه..

امشب ابو حمزه خواندیم. جای همه خالی. به خودم بالیدم که هنوز حس حضور در این تاریکی وقت

مناجات را دارم. ودوستانی که گاهی خیلی حال می دهند. غیر این بهمدی که این چند وقته هر وقت

جدی می شه بدجوری اعصابمو خش خشی می کنه...انگار انتظار این همه سردرگمی را ندارم. لمن

تقول؟؟

امیدوارم ممد این پست رو نخونه..اما محض پاچه خواری خیلی مخلصیم..

ازدواج اون یک نفر رو هم به تمام مجرد ها تسلیت می گم. کمر مجردها شکست. آخه آدم توی

زندگیش به کی اعتماد کنه؟؟ خائن...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:11  توسط مهدی نوروزیان  | 

 

همین طور پشت سر هم می گفت و ما هم هی حرف هاشو تایید می کردیم. با لهجه غلیظ

خراسانی حرف می زد و شاید هم کمی بلوچی قاطی اش بود.ما اصلا نمی فهمیدیم چه می گوید.

 البته تمامش حدیث درد بود. و این درد را با هر لهجه یی که می گفت می شد فهمید. دو هفته یی

بود که به مدد دولت خدمتگذار آب آشامیدنی داشتند. اما به قول خودش ای کاش نداشتیم که

ماهی 4 تومن از شان حق مصرف آب می گیرند. وپول گاز و برق و تلفن. گرفتن پول خدمت آن هم

 از  این هایی که محرومیت از لحظه لحظه زندگی شان می ریزد. اصلا این چه خدمت رسانی

است؟ نمی شود آیا از یک قرون و دو زار این جماعت گذشت؟ حالا که نفت از 100$ گذشته؟

و پر افاده های شهری برق را حرام فوتبال اروپا و ترانه مادری  می کنند؟

غیر این تلویزیون عوضی و آن وی سی دی لعنتی چیزی از رفاهیات در خانه گلی شان موجود نبود.

 و نه حتی چیزی از خوردنیات. که قند کم آوردیم و فکر کردیم خانه خودمان است که هر وقت

 خواستیم دست دراز کنیم و قند بر داریم. حاصل تقاضای ما جز شرمندگی برای خودمان چیزی

نبود. کدام قند؟ و حتی کدام چای؟ فقط آب جوش را یرایمان حاضر می کردند. و التماسی غریب که

 ننه جان تا پی این ساختمون رو پر نکردید نرید. و ما چند جوان ناشی که فقط 3 ساعت تا غروب

 وقت داشتیم چه باید می کردیم؟ سرمان تاب می خورد، دلمان می سوخت، اما دیگر رمقی

نمانده بود.

می گفت: توی همین تربت جام میلیون میلیون پول برای مداحی می دن اما به کار ما که می رسه

پول نیست. و چون سنی بود با درد و ترسی عجیب این را برای ما می گفت که نکند رگ شیعه گی

مان بالا بگیرد و توهین به امام حسین محسوب شود. و من به یاد جشن های شهر بهشت و

امید و بانوی مهر می افتادم که هدفش این است که ترویج شادی و نشاط شود میان مشهدی ها

 که خدای ناکرده از غصه نترکند. و در دو ساعتی همین شهر کسانی از طوفان شن 120 روزه در

 پناه نیستند.

پناه بر خدا از لحظه خشم او.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:41  توسط مهدی نوروزیان  | 

رفیقی ؛ از نظر سنی بسیار از من کوچک تر ، سوالی در مورد رابطه دین و علم از من پرسید.

توضیح دادن سوالش برای من چندان سخت نبود. اما من به جای اینکه در چند جمله کوتاه

 راهنمایی اش کنم 5-6 تا کتاب بهش معرفی کردم. مرتبط با سوالش . اون لحظه که این کارو 

می کردم خیلی خوشحال بودم. با خودم می گفتم: این جوری مجبور می شه بره بیشتر

مطالعه کنه.

اما بعدها که به موضوع فکر کردم به این نتیجه رسیدم که معرفی کتاب به اون بنده خدا

فخر فروشی و فضل فروشی بوده و لا غیر.که مثلا توی این موضوعی که تو هیچی نمی دونی

من ۱۰ تا کتاب خوندم.

من توی اراجیفی که به اون رفیق گفتم شیطون رو آشکارا می بینم.

اصلا خاک توی سر من که کمک به دیگرانم هم بوی لجن می ده.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 7:35  توسط مهدی نوروزیان  |