مدت ها بود که سر ظهر از جلوی دبیرستان دخترانه جلوی خونمون رد نشده بودم.
شاید بعد ازپیش دانشگاهی دیگه گذرم به این ورا نیفتاده بود . توی ایستگاه منتظر
اتو بوس بودم. سر ظهر این کوچه دبیرستان دخترانه عجیب طرفدار داره...
هیچ وقت فک نمی کردم بچه محل های ما هم این همه پول داشته باشن که خرج
خودشون کنن. مو های عجیب غریب و لباسای ..
موتور سوارایی که قیژ کشیدنشون عمیقا آدمو یاد بی حیایی می اندازه وصد البته تک چرخ
زدنشون به من می فهمونه که اینجا هنوز پایین شهره.
کاش این اتوبوس شرکت واحد زود تر بیاد..
ماشین هایی که تیک آف هاشون دل و روده تو چنگ می زنه..
و ترمز های ناگهانی و متلک های دل خوش کنک
و پرشیای جیگری رنگی که به من می گه اینجا هنوز پایین شهره..
صدای فجیع موسیقی و کوچه خلوت از کسی که اهل تفاوت باشه. حتی من.
خیلی از این پسرا رو می شناسم . تا چند سال پیش گوشه کوچه توشله بازی می کردن
و شیشه خونه مردم رو می شکستن..
کاش این اتوبوس لعنتی زودتر بیاد..
و دخترا ...
و دخترایی که می خندن و عشوه می یان و کوچه مدرسه رو به بهانه های مختلف صد بار
بالا و پایین می رن. و خوشحال از این که دیده می شن .
هی خودمو خوردم و بالا پایین رفتم که چرا اوضاعمون این طوری شده؟
چرا ما دیگه سر حلال حرام با کسی دعوا نداریم...
چرا هیچ کس نیست..
چرا امربه معروف این همه شرایط داره...
چرا ما هممون با کلاس و روشن فکر شدیم...
چرا اینجا مشهده...
چرا امام رضا نیست..
چرا اینجا پایین شهره..
چرا ما این قدر به حریم خصوصی احترام می ذاریم...


