تبليغاتX
زمین بی درخت

زمین بی درخت

گاهي به اين فكر كرده ام اين بزرگ مردان دبيرستاني  كه من در قسمت جوانان مجموعه مذهبي آل طه

با آنها ارتباطات دارم ( یا بهتر بگویم ارتباط داشتم) را چطور بايد دسته بندي و تفكيك كنم؟

مثلا آيا مي توانم آنها را بر اساس سن شان تقسيم كنم؟

 و يا شرايط رشد و بلوغ ؟

يا بر اساس خانواده سنتي يا مدرن بودن آنها؟

يا بر اساس فقير يا غني بودن خانواده؟

يا بر اساس گرايش هاي مذهبي و تشرع شان؟

يا بر اساس ميزان نيازشان به روابط عاطفي؟

يا بر اساس استعداد و هوش شان؟ كه در تحصيل و درسشان گاها متجلي است..

يا بر اساس عمق انديشه و علاقه شان به بحث هاي عقلي و چالشي؟

ميزان جدي و يا لوده بودنشان؟

و اگر بخواهم ادامه دهم شايد بتوانم اين ليست را از سي يا چهل مورد ديگر فراتر ببرم.

مي خواهم سوالم را دوباره و بهتر بپرسم. مبناي تفكيك اعضا در يك مجموعه مدعي تربيت چه بايد باشد

و به تبع آن مربي هر قسمت بايد چه ويژگي هايي داشته باشد؟

به نظرم مي رسد به طور طبيعي شخصي مثل من كه فاصله سني ام با بچه هاي دبيرستاني زياد است

و در خانواده اي سنتي ؛ متشرع؛ و با درآمد متوسط كه كمبود عاطفي در خانواده نداشته ام و در تحصيل

از اطرافيانم موفق تر بوده ام و هميشه دوست داشتم جدي و متفاوت باشم نمي توانم مربي كساني

باشم كه از نظر چنين ويژگي هايي در نقطه مقابل من قرار دارند.

يعني من جدي آبم با آدماي بيكار و لوده توي يك جو نمي رود...

و من سنتي با خانواده هاي زيادي مدرن جور نيستم

و مني كه هيچگاه كمبود عاطفه نداشته ام نمي توانم با بچه هاي بغلي تعامل كنم

اين يك فرضيه است كه ريشه آن يا در واقعيت و يا در ضعف هاي شخصي من است..

متوجه منظورم هستي كه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:18  توسط مهدی نوروزیان  | 

چند وقتی یه که پشت سرم شدیدا درد می کنه. مثل بیشتر مردها اول چندان اهمیت نمی دادم اما کم کم

دردم بیشتر شد. طوری که کلا نمی تونستم یه طرف سرم رو زمین بذارم. بالاخره با تهدیدهای همسر

دلسوزم مجبور شدم برم پیش متخصص مغز و اعصاب. آقای دکتر هم بعد معاینه برای ما سی تی اسکن

نوشت و امروز رفتم که از سرم عکس بگیرم.

حقیقتش یه کم وحشت کردم. امروز که تخت دستگاه سی تی منو با خودش می برد داخل دستگاه و

می آورد بیرون هی با خودم فکر و خیال کردم...

نکنه قضیه جدی باشه؟ نکنه تومور بد خیم باشه؟ نکنه سرطان باشه؟ نکنه دکتر بهم بگه وضعت خرابه

و مثلا سه ماه دیگه بیشتر زنده نیستی؟

پیش خودم فکر می کنم اگه واقعا قضیه این طوری باشه و مثلا من فقط سه ماه وقت داشته باشم چقدر

کار دارم که انجام بدم..

باید حساب کنم ببینم چقدر نماز قضا دارم همشو تند تند بخونم..

به کیا ار نظر مالی بدهکارم ...

اونایی که غیبت شون رو کردم ...

مخصوصا محمد موسوی که به بهانه نقد عملکردش توی جوانان اون قدیما خیلی پشت سرش حرف زدم

اون اعضای آل طه که تنبیه شون کردم..

هرزه گویی ها و بطالت های دوران خوابگاه توی دانشگاه..

همه اونایی که از نیش زبون من در امون نموندن. به شوخی یا جدی.

و این چشم ها که مایه سر افکندگی من در محشر خواهد بود..

و باز فکر می کنم اگر بمیرم رفیقام تا چند ساعت یا چند روز یا چند سال به یاد من خواهند بود...

 

ولی انصافا نماز امروز رو که با یاد مرگ خوندم اصلا یه چیز دیگه ای بود لا مصب

اگه به آدم بگن تا سه ماه دیگه نهایت بیشتر زنده نمی مونی..

حداقل خوبیش اینه که فرصت داری توبه کنی

بهتر از اینه که یه دفعه بری زیر تریلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:47  توسط مهدی نوروزیان  | 

در سفر به اصفهان و جلسه ای که با یکی از تشکل های مدعی کار تربیتی این شهر داشتیم یکی از

 میزبانان ما به جمله جالبی اشاره کرد که هر چند همه ما از آن آگاه بودیم و حرف تکراری بود اما برای من

 تلنگر مهمی بود. ایشان گفتند: در این مجموعه همه ما در حال تربیت شدن هستیم. در حقیقت هر مربی

 خودش در یک مقام متربی و نیرو است.

از خودمان می پرسم : جدا از دانشی که به این مفهوم داریم چقدر خود را هر لحظه در حال تربیت شدن

می دانیم؟ بی تعارف بگویم در دو سال گذشته  آنقدر که به بچه های دبیرستانی که من مسئولشان

 هستم فکر کرده ام و برای درد هایشان غصه خورده ام برای خودم و ابتلائات سهمگینم غصه نخوردم.

کمرنگ شدن معنویت و پاکی و صفای باطنی در بین همه کسانی که ادعای مربی بودن دارند ( حال چه در

میان حوزیان یا کانون های مساجد یا در بسیج و یا در سمن ها و ...) یک حلقه گم شده است. به قول

شاعر که می گوید  :

ذات نایافته از هستی بخش

کی تواند که شود هستی بخش

و این کمبود معنویت؛ این کمبود حضور خدا از رفتار های نسنجیده ما؛ از بی قیدی های ما؛ از مدل زندگی ما

و البته از رفقای ما پیداست.

ظاهر و رفتار ما تصویری گویا از باطن ماست که مولوی نوشت:

آن یکی پرسید اشتر را که هی

از کجا می آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو

گفت خود پیداست از زانوی تو ...

و یا به بیانی بهتر از کوزه برون همان تراود که در اوست...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 11:36  توسط مهدی نوروزیان  | 

فکر کنیم می خواهیم کاری را به کسی بسپاریم که تجربه کافی در آن کار را ندارد. یک دو راهی پیش

روی ماست. از یک طرف تا تجربه نکنه کار یاد نمی گیره و از طرف دیگه ممکنه گند بزنه به همه چی؟ چه

باید کرد؟

می شود آن فرد را توجیه کرد تا کار را انجام دهد

می شود دست او را گرفت تا با کمک ما کار را انجام دهد

می شود به کسی سپرد تا هوای او را داشته باشد تا کار انجام شود

می شود او را رها کرد تا خودش آزمون و خطا کند تا یاد بگیرد

یا کاری غیر از این ها که گفتم

کدام واقعا بهتر است؟؟

شاید سخت ترین قسمت کار اینجا باشد.

یک درگیری و تضاد وحشتناک است...

 بین آن دنیایی که ما به عنوان مربی می خواهیم برای متربی ترسیم کنیم و افق هایی که می خواهیم

به او نشان دهیم

و آنچه متربی می خواهد بشود و دنیایی که دوست دارد تجربه کند..

اصلا ما این وسط چه کار ه ایم؟؟

چراغ راه؟

مرشد؟

قطب نما؟

همراه؟

تایید کننده؟

سوزن بان؟

دقت کنید که دغدغه بنده ناظر به اثر بخشی یا نتیجه عینی و ملموس کار نیست.

که نتیجه دست خداست.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 12:7  توسط مهدی نوروزیان  |