تبليغاتX
زمین بی درخت

زمین بی درخت

شنیده هایم از مراسمات خواستگاری و مقدمه ها و موخره های ازدواج چنان زیاد شده که خود می تواند

 کتاب مفصلی باشد.

درد از آنجا شروع می شود که تمام رسم و رسومات و سنت های جاهلی در امر ازدواج در خانواده های

 مذهبی و با توجیهات دینی انجام می شود.

تصمیم گرفته ام برخی از شنیده ها و دیده هایم را در مراسمات خواستگاری از دختر ها و خانواده های

 مذهبی و حزبل برای دوستان دم بخت خودم بیان کنم تا بدانند دنیا دست کیست و ابتدائا مشخص

کنند که می خواهند مسیر آرمان هایشان را در پیش بگیرند یا اینکه به زن بیش از آرمان احتیاج دارند؟

شنیدم در یکی از مجالس بله برون پدر عروس که از قضا فردی انقلابی و ملبس به لباس روحانیت بود

 تعداد ۵۰۰ سکه ناقابل - حدود ۱۵۰ میلیون تومان- را به عنوان مهریه تعیین نمودند و استدلال کردند که

در روایت است که مهریه حضرت زهرا ۵۰۰ درهم و یا دینار بوده و این عدد برای من مقدس است و یمن

و شگون دارد!!!

هرچه خانواده داماد جز زدند که حاج آقا مهریه و زندگی حضرتش -این قدر که ما شنیدیم- ساده بوده

است گوش ایشان بدهکار نبود.

بعد از استدلالات فراوان از زبان حاج آقا سهوا در رفت که در خاندان ما ۵۰۰ سکه رسم است و بالاخره

 شان دختر ما باید حفظ شود و او جلوی سایر دختران فامیل سرفراز!! باشد.

کاشف یه عمل آمد که مهریه حضرت زهرا بهانه یی بیش نبوده و مهم این است که دهان فامیل بسته

شود.

کاش کسی پیدا می شد و از حاج آقا می پرسید در کجای دینی که تو درسش را خوانده یی چنین

چیزی وجود دارد که شان انسان به مال و ثروت و میزان مهریه است؟

 پس تقوا کشک است آیا؟

 و اگر قرار بود ثروت سرافرازی بیاور نعوذ با الله حضرت زهرا باید سرافکنده ترین انسان ها باشد.

.

.

.

و این گونه بود که دو کبوتر عاشق در دقیقه ی نود خواستگاری از رسیدن به هم محروم شدند..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:34  توسط مهدی نوروزیان  | 

حرف این بود که برای خودسازی چه باید کرد. و هرکس پیشنهاد ویژه یی برای تهذیب نفس می داد:

۱. همیشه با وضو باشیم

۲. خواندن هر روزه جامعه کیبره در حرم

۳. نماز صبح اول وقت

۴. تلاوت هر روزه قرآن

۵. کمک به محرومین

و هر کس حرفی می زد و چیزی.

در سیره امام خواندم که در گرمای کلافه کننده تابستان نجف هندوانه سرد را نخورده تا فقط به

نفسش بگوید نه.

یا آن عالمی که از جوانی علاقه داشته موقع مطالعه لم بدهد و بعد تصمیم گرفت تا آخر عمر به جایی

تکیه ندهد ولذتی را از خود  محروم کند.

فکر می کنم راه همین است. سنگ بزرگ علامت نزدن است. می شود چیزی را که خیلی به آن

علاقه مندیم و نفسمان به آن راغب است را برای مدتی ترک کنیم. مثل لذت تماشای فینال لیگ قهرمانان

 اروپا برای کسی که عشق فوتبال است. 

اصل نه گفتن به نفس است..

نه

نه

نه

راستی که در مشهد ما چه خبر است. و من هم حال خوبی ندارم. مانده ام که بعد این همه دوری

در ۸/۸/۸۸ چه باید برای عرضه ببرم..

من طبيبي سراغ دارم كه، پول دارو دوا نمي خواهد


در ازاي شفا از اين مردم، جز دلي مبتلا نمي خواهد

بي پناه و غريب هم باشي، در لطف و كرامتش باز است

احتياجي به وقت قبلي نيست، واسطه، آشنا نمي خواهد

چيست در اين زمين كه فواره، نيمه ي راه آسمان برگشت؟

آب هم چون كبوتران اوجي غير از اين خاك پا نمي خواهد

چه شكر دارد اين لب گندم كه كبوتر به سجده مي بوسد

هر كه طوقي او شود جايي جز كنار رضا نمي خواهد

پاي طومار درد اين مردم، مهري از التيام او خورده است

مهر مهري كه تا جهان باقي است مهلت و انقضا نمي خواهد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:17  توسط مهدی نوروزیان  | 

وقتی چهار سال پیش برای بعضی از دوستان حقوقی و غیر آنها موضوع پایان نامه ام را می گفتم تقریبا

 بدون استثنا ء توصیه می کردند که این موضوع را بیخیال شوم و خودم را به درون این باتلاق نیاندازم.

و هر کدام دلیلی داشتند:

یکی می گفت: پایان نامه ارشد جای نظریه پردازی نیست.

دیگری دل می سوزاند که کار فقهی- حقوقی کردن آن هم در قم کار بسیار سخت و البته ریسک

بزرگی است.

و او یکی دیگه: فقه حرف تازه یی برای گفتن ندارد.

و دو دیگر: یک کتاب لاتین پیدا کن و ترجمه و..

و سه دیگر: قرار است این پایان نامه گوشه آرشیو دانشگاه تهران خاک بخورد پس خودت را الاف نکن.

اما چه می توان کرد که اصولا آب آرمانخواهی با مصلحت سنجی به یک جوی نمی رود و از سر بی

کله گی قدم در راه بگذاشتم. راهی بی برگشت و بی فرجام. من همه چیز را می توانم تحمل کنم الا

 عذاب وجدان. البته اگر وجدانی باقی مانده باشد. پس شد آنچه نباید می شد. اصرار برای نوشتن

پروژه یی با دورنمای فلسفه و مبانی مجازات در حقوق کیفری اسلام.

موضوعی را انتخاب کردم که به گمان خودم به درد  آینده و جمهوری اسلامی و کشتی عن قریب به

گل نشسته اش بخورد. و من هم چنان بر خلاف آن نویسنده ی ساده انگار مجله راه فکر می کردم و

می  کنم که خلا تئوریک بسیار جدی است.

این گونه بود که سه ترم شهریه اضافی را به جان خریدم و نزدیک به صد کتاب مرتبط با فلسفه مجازات

ها و هدف دین از مجازات ها را مطالعه کردم.

اما هر چه بیشتر پیش رفتم بیشتر فهمیدم که نمی دانم. و در انتها سوالات اصلی پایان نامه بی پاسخ

ماند. و اساتید داور هم که ظاهرا از من بخت برگشته انتظار راهگشایی داشتند با نمره یی پایین از

آرمانخواهی من پذیرایی کردند تا به قول آن استاد محترم دیگر پا در کفش آخوند ها نکنم.

اما این پایان نامه برایم عبرت ها و نکات مثبتی داشت که بعضی از آنها عبارتند از:

۱. من فرصت پیدا کنم مطالعات فراوانی در مورد مبانی جرم انگاری در حقوق کیفری اسلام داشته باشم

 که اگر این پروژه نبود هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد.

۲. جلسه دفاع من به شهادت حاضرین یکی از چالشی ترین و پر بحث ترین جلسات دفاع بود.

جلسه نزدیک به دو ساعت و نیم طول کشید و موضوع آنقدر جذاب بود که خود اساتید با هم در مورد

آن مجادله می کردند.

۳. فهمیدم که چقدر کار نکرده و چقدر حرف نزده در این فقه وجود دارد و اتفاقا باید سر نترس داشت و

پیش رفت هر چند که قیمتش کم شدن نمره پایان نامه و در نتیجه معدل ارشد باشد. معدلی که

می توانست برای دکتری به دادم برسد و من الان از آن محرومم.

۴. من خوشحالم که عنوان پایان نامه ام حمایت کیفری از آب یا حمایت کیفری ار حیوانات یا حمایت

کیفری از جنگل یا حمایت کیفری از میت!! نیست.

۵. من خوشحالم که ۱۵۰ صفحه پایان نامه نوشتم اما یک خط ترجمه نکردم و هیچ منبع لاتینی در

رفرنس هایم نبود.

۶. وقتی داوران می گفتند: پایان نامه ات ضعیف است اما انتخاب این موضوع جسورانه است. من از اینکه

 مثل ترسوها مصلحت سنجی نکرده بودم خوشحال بودم.

۷. داوران من با نمره ضعیفی که به من دادند به من نشان دادند که مسیر را درست انتخاب کرده ام.

اما هنوز نمی دانم از من چه انتظاری داشتند که بر آورده نشد.

۸. من از اینکه مجبور نیستم برای مقاله برداشتن با فلان استاد برایش پاچه خواری کنم خوشحالم.

۹. از خدا ممنونم که حب آی اس آی را از دل من خارج کرد.

۱۰. امروز سوالات بیشماری در ذهنم وجود دارد که روزی برایش پاسخ مستدل خواهم یافت و تمام

داوران را شرمنده ناداوری شان خواهم کرد.

اما چند نکته هم در مورد اساتید قابل تامل است:

۱. بیش از هفتاد درصد ایراداتی که به پایان نامه من وارد شد شکلی و مربوط به پلان کار بود. شگفتا که

پلان من نعل به نعل همان پلانی که استاد راهنما پبشنهاد داده بود. ولی روز دفاع از دیوار فریاد بلند شد

اما صدایی از ایشان برنخواست.

۲. آنها با این نمره و داوری تقریبا برای دانشجویان بعد از من خط و نشان کشیدند. تا این نمره درس

عبرتی شود و دیگر کسی وارد مباحث تعقلی و تحلیلی نشود. کاش حداقل نمره تلاش مرا به من

می دادند.

۳.این آدمهای جزئی نگر که غلط های املایی من را دیدند از دیدن راهی -که به تعبیر خودشان- گشوده

شده بود عاجز بودند.

در پایان لازم است از تمام دوستانی که در جلسه دفاع شرکت کردند هم صمیمانه تشکر کنم که این

جلسه طولانی را با صبر دنبال کردند. به خصوص سید علی آقای مددی و آرمانخواهی عزیز که حضورش

برایم دلگرم کننده بود. 

امید دارم که بتوانم این مسیر را ادامه دهم.

مسیری که از دانشگاه نمی گذرد.

مسیری که داوری اش با خداست.

مسیری که ...

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم 

قدم در راه بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:2  توسط مهدی نوروزیان  | 

در ابتدا عرض شود که جلسه دفاع از پایان نامه بنده روز یکشنبه ۱۲ مهرماه ساعت ۱۶ در تالار

اجتماعات دانشکده حقوق پردیس قم برگزار می شود.

با موضوع طریقیت داشتن یا موضوعیت داشتن مجازات ها در حقوق کیفری اسلام

تشریف بیارید خوشحال میشیم..

و اما بعد

چند وقتی می شود که با مبحث ریاکاری کلنجار می روم. خاطرم هست سالها قبل یا استادم در مورد

 این معنا حرف می زدم که حقیقت رفتاری و گفتاری  من با آنچه همه از من می پندارند متفاوت است.

من این همه خوب نیستم. ولی تظاهر به خوبی را نمی توانم از خودم جدا کنم. یعنی خواسته یا

ناخواسته من برخی از عادات بدم را پیش رفقای حزبلم موقتا ترک می کنم. و اصولا نمی دانم این

تظاهراست یا خودسازی؟

دوستی داشتم در سوم دبیرستان که مبصر کلاس بود. هر وقت اتفاق بدی در کلاس رخ می داد؛ در برزخ

 بدی گرفتار می شد. زیرا ناظم مدرسه از او انتظار همکاری و جاسوسی داشت و از طرف دیگر بچه های

 کلاس او را آنتن و خبرچین می دانستند. یادم هست وقتی خیلی عصبانی می شد می گفت: آدم

سگ بشه ولی مبصر نشه!

بسیاری هستند که به درست یا غلط مرا الگوی خود قرار داده اند. اما خودم می دانم آنچه الگوی دیگران

قرار گرفته حقیقت من نیست. چه کنم؟ آیا من حق دارم تصور نیک دیگران را درباره خودم برهم بزنم؟

 استادم می گفت: "این خوبی هایی که تو تصور می کنی متظاهرانه و ریاکارانه است، ریشه در یک

آب زلال و یک گوهر قدسی دارد. برای همین است که مورد توجه هستی و محبوب. آن گوهر قدسی

کار خود را می کند. تو به دیگران کمک کن؛ این کمک تو به خلق خدا یک حقیقت قدسی دارد که اثر

مثبت خود را در طبیعت باقی می گذارد. چه با تظاهر چه بی تظاهر."

 اما راستش را بخواهید مطمئن نیستم استادم درست گفته باشد.

چه بسیار از شب های جمعه که حس دعا خواندن نداشتم. اما باز پیش خودم گفتم که اگر من نروم

باقی رفقا هم دلسرد می شوند و با اکراه فراوان دعا خوانده ام. البته به این نیت نبود که دوستانم فکر

کنند که من یک کمیل خوان پای ثابت هستم. اما در هر حال خلاف درونم عمل کرده ام.

 و چه نماز ها، چه زیارت حرم ها ، چه قرآن خواندن ها و..

مدت هاست آن طور که دلم می خواسته لباس نپوشیدم، آن طور که دلم می خواسته موهایم را آرایش

نداده ام و..

هر چند عقده یی به دلم نیست. دوستان نزدیکم می دانند که همه چیز را تجربه کرده ام. اما این روزگار

بی مروت با لطف و کنایه ما را الگو خواند و در چشم مردم زیبا جلوه داد و  ما در این قفس...

یاد اون دوستم می افتم... آدم سگ بشه ولی الگو نشه..

من شایسته این همه خوبی نیستم. و این دوگانگی آزار می دهد.

دوگانگی؟

راستی این حال من نفاق است یا ریا و یا چیز دیگه یی که اسمشو نمی دونم..

اگر می خواهید بدانید که چرا در این پست های اخیر حدیث نفس می نگارم و خودزنی می کنم باید

 بگویم که جسارتا چند وقتی است که فکر می کنم همه چی از اینجا شروع می شود..

 از من..

به سیاست نگاه کنید. به انتخاباتی که گذشت. به کار تشکلی و فرهنگی. 

همه چی از این من است.

خواهشا قد دهانمان حرف بزنیم..

گور بابای همه حرفای قلمبه ...

من چی کاره ام؟؟ 

 

کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته..

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:50  توسط مهدی نوروزیان  | 

بار ها اتفاق افتاده که دوست داشتم دیده بشم. دوست داشتم همه حواسشون باشه که من هم دارم

اینجا یه کاری انجام می دم. فرقی نمیکنه ؛ چه کار فرهنگی چه ظرف شستن. این یعنی اینکه یقین دارم

 تو کار مرا  نمی بینی.

 خیلی شده که منو دعوت کردن برای جمعی صحبت کنم. مثلا انتظار داشتم توی جلسه بیست نفر

 حضور داشته باشند. اما دیدم کلا پنج نفر توی جلسه هستن. ته دلم پکر شدم که میزبان منو مسخره

 کرده. این یعنی اینکه دنبال دل خودم هستم و هیچ به این فکر نمی کنم که تاثیرگذاری از خداست و اگر

 تو بخواهی حرف من در همین پنج نفر هم می تواند انقلابی به پا کند.

بارها شده که در مباحثه های رفاقتی سعی کردم حرف خودم رو به کرسی بنشونم و بسیار حرف حق

 شنیدم و زیر بار نرفتم. چون مهم بود حرف آخر رو بزنم. ادعای مطالعه و بحث نظریم گوش فلک رو پر کرد.

 و باور نداشتم نپذیرفتن حرف حق دارد مرا ضایع می کند.

بسیار شده که از موضع قدرت با دوستانم حرف زدم. و هر جایی که احتمال می دادم برتری های دوستام

 بر من پیشی بگیره با نیش زبان و کنایه ، اونا رو تحقیر کردم. من دوست ندارم زیر باشم. اعتراف

می کنم که نفهمیدم تو خیلی بالاتر از من هستی.

چقدر دلم خواسته که همه بدونن مدرک دانشگاهیم چیه؟ با ربط و بی ربط حرف رو به حقوق رسوندم

و بعد که طرف پرسیده شما مدرکتون چیه؟ اولش کمی ادای آدمای متواضع رو در آوردم و آخرش گفتم..

 این مدرکی که حجاب من است.

واسه انجام یه کار کوچیک باید یه گله آدم دنبال خودم راه بندازم. عرضه تنها کار کردن و تنها ایستادن رو

ندارم. چقدر شده که یک ماه حرم نرفتم چون پایه نداشتم. چه شب جمعه ها مناجات نخوندم چون

 تنهایی فاز نمی داد. چه کار های فرهنگی که بهش فکر کردم و لی هیچ وقت زیر یه خمش رو نگرفتم؛

چون فکر می کردم تنهام. و اصلا گوشم بدهکار نبود که ان تقومو لله مثنی و فرادی...

فراوان کار کردم و همین طور چشم می چرخوندم ببینم کسی یه تعریف خشک و خالی از ما می کنه یا

نه؟ تموم زندگی رو معطل یه آفرین ملت به فراموشی گذروندم. و عجیب که ملاک خوب یا بد بودن یک

کار برای من همین تمجید مردم است.

همیشه دوست داشتم کار گنده انجام بدم. اگه کسی بهم می گفت همین کفشای دم در رو جفت کن

با هزار اکراه و فقط برای اینکه این جامه ریایی ام می آلوده نشه انجام دادم. پیش خودم می گفتم تو

سردبیر نشریه یی ؛ تو مسئول فرهنگی ؛ تو مدیری... تو چرا؟ احمق بودم که فکر می کردم ترازوی تو

هم این جوری سبکی و سنگینی کارها رو می سنجه. فکر کردم چون مدرک فلان دارم پس حتما باید

برم دانشگاه درس بدم و مدرسه راهنمایی در شان من نیست. غافل از اینکه موضوع اصلی فراموش

شد. موضوعی به نام انسان.

 

اگر یکی که نرخ سن اش بالای 65 باشه نصیحتی بهم بکنه عمرا ازش نمی پذیرم. من کرم دارم. کرم

نشستن با آدمای بزرگ و شنیدن حرف های قلمبه. نمی فهمم که اگر تو بخواهی نکته یی رو به بنده ات

 برسونی نیازی به حرف قلمبه نداری.

دوست دارم بعد از این همه تجربه کار فرهنگی و سنی که ازم گذشته و مدرکی که دارم همیشه فرمانده

و رییس باشم. اصلا تصور این که جایی سربازی بکنم رو از ذهنم دور ریختم. به قولی با اینکه مدت

هاست از این میز جدا شده ام اما در سرم هوای ریاست دارم.

در به در دنبال کار آسون می گردم. بهم بگن هزار ساعت فکر کن و مشورت بده یا جمله و متن بنویس

پایه کارم. اما اگه بهم بگن برو بالای دیوار بنر نصب کن حتما یه جوری جیم می شم. هر جایی که لباس

 من رو خاکی نکنه هستم و غیر اون شرمنده.

.

.

.

این لیست اون قدر طولانی یه که نه حوصله خواندن دارید و من نه نای اعتراف.

این قدر می فهمم که بدون خدا زندگیم دارد می گذرد و من نگران هیچ نیستم... 

 

الهی الیک اشکو قلبا قاسیا مع الوسواس متقلبا و بالرین و الطبع متلبسا..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:48  توسط مهدی نوروزیان  | 

در انتهای اردوی جهادی هریک از رفقا در مورد دستاورد های این سفر صحبت می کرد. یکی ار رفقا که

کل هفت روز اردو رو در آشپزخونه گذرونده بود گفت: من توی خونه حتی سفره ی غذا را جمع نمی کنم

خودم موندم این چند روز چطوری این همه کار کردم.

این حرفش خیلی بردم تو لک. چند وقت پیش مطلبی برای فتیان نوشته بودم و با تکیه بر مشاهدات

تجربی به دلایل خانواده گریزی اعضای یک تشکل پرداختم. اما هیچ وقت مطلب رو براشون میل نکردم.

 شاید مهم ترین دلیلش این باشه که مدت هاست چشممون به جمال شماره جدید این جریده روشن

 نشده و شاید چاپ شده و به طور طبیعی دست هیچ تشکلی نرسیده.

در هر حال آنچه در زیر آمده حاصل تاملات تجربی و مشاهده است. شاید نتوان در آزمایشگاه ادعاهای

مرا ثابت کرد.

مشکل چیست؟

وقتی برای خانواده های برخی از اعضای تشکل آل طه تعریف می کنیم که فرزند شما مثلا داخل مجموعه

مسئول تدارکات است و هر هفته دفتر را نظافت می کند و... از فرط تعجب دهانشان باز می ماند که

واقعا بچه ما داخل مجموعه کار می کنه؟ این بچه که توی خونه با کتک هم دست به سیاه و سفید

نمی زنه؟ و از این دست مثال ها فراوان است:

-         خواندن نماز اول وقت در مجموعه

-         انجام کار های اجرایی مجموعه

-         گذشتن از خواب و تنبلی برای انجام کار مجموعه

مسئله اصلی این جاست که چرا یک نیرو حاضر است برای تشکل ساعت ها وقت بگذارد و بیدار خوابی

و خستگی بکشد اما مثلا حاضر نیست برای خانه خود یک عدد نان بخرد؟ تشکل چه چیزی به نیرو هایش

ارزانی می دارد که آنها حاضرند برای گروه دوستی مورد علاقه خود هر کاری بکنند اما برای خانواده نه؟

تفاوت رفتاری عمده بین خانواده و تشکل در چیست؟

برخی از این تفاوت ها که به ذهن من رسیده این هاست..

فقط برای داشتن مدال با مرامی؛ خراب رفیق

یکی از مهم ترین شاخصه های فعالیت تشکلی کار کردن در فضای رفاقتی است. اعضای تشکل چون

دغدغه ها و مشکلات مشترک دارند؛ درد هم را بهتر می فهمند و نوعی صمیمیت و هم زبانی عمیق

بین آنها برقرار می شود. آنها حاضرند برای اثبات رفاقت و مرامشان هر کاری بکنند. ساعت ها خستگی

 بکشند و...

پس الزاما خود کار موضوعیت ندارد. بلکه زمین نماندن حرف رفیق مهم است. نکته یی که در روابط پدر

و مادر با فرزندان کمتر اتفاق می افتد. خانه احتیاج به نان دارد و فرزند باید آن را تهیه کند.

مسئله مهم خرید نان است و و در این میانه فرزند فراموش می شود.

من انتخاب می کنم پس هستم

در تشکل معمولا به آستانه تحمل نیرو ها توجه ویژه می شود. از هیچ کس بیش از توانش توقع ندارند.

 هر چند افراد کم تحرک و تنبل نیز وقتی می بینند که همه برای رسیدن تشکل به اهدافش تلاش

می کنند آنها نیز کم کم با بقیه همراه می شوند. اما در هر حال تشکل از اعضایش توقع ویژه ندارد و

همه چیز داوطلبانه است. دراین داوطلبانه – بخوانید انتخاب ارادی- کار کردن راز بزرگی نهفته است.

که معمولا خانواده از درک این راز عاجز است.

یکی من ، یکی تو

در یک تشکل هر کس کاری را انجام می دهد. اگر امروز من دفتر مجموعه را جارو زدم، فردا تو باید این

کار را انجام دهی. اگر من خرید اردو را انجام می دهم؛ توباید غذای اردو را بپزی. این یعنی همه کار

می کنند و تن پروری معنا ندارد.

در تشکل هیچ کس به طور مطلق و به عنوان یک وظیفه همیشگی سازمانی کاری را انجام نمی دهد.

 یعنی اگر من استکان ها را می شویم معنی اش این نیست که من آبدارچی هستم. این شکل از

تقسیم کار این خوبی را دارد که بقیه نیز نسبت به کار احساس مسئولیت می کنند و همه خود را در

کار ها شریک می دانند.

در حالی که تربیت غالب در خانواده ها این گونه است که مثلا رفت و روب و کار خانه وظیفه مادر است.

لذا اگر یک بار مادر از فرزندش بخواهد که ظرف ها را بشوید؛ چون فکر می کند وظیفه یی در این زمینه

 ندارد در مقابل دستور مادر سرکشی می کند.

آیا واقعا نمی توان این مسئله را در خانواده تفهیم کرد که همه کارهای خانه برای همه اعضاء است.

و روحیه کار جمعی را همان طور که در تشکل جا افتاده در خانواده نهادینه کرد؟

توجه به خط قرمز ها

خانواده ها عموما برای خط قرمزهای فرزند ارزشی قائل نیستند. مثلا فرض کنید پسری که عاشق

تیم پرسپولیس است در حال تماشای بازی تیم محبوب خود است. در همان لحظه مادر خانواده از او

می خواهد که برای خرید نان اقدام کند. نا گفته پیداست که این وقت ناشناسی چه ضربه مهلکی به

روابط مادر و فرزند می زند. کما اینکه یکی از همین نوجوانان به من می گفت مادرم معطل است تا ببیند

من کی جومونگ نگاه می کنم تا به من کار بگوید.

در فعالیت های تشکلی معمولا به این علایق و خط قرمز ها توجه می شود. به عبارت بهتر معمولا فعالیت

تشکلی با آنچه نیرو ها از آن لذت می برند در تضاد نیست. بلکه مشوق و تکمیل کننده آن نیز می باشد.

این چنین است که کار برای تشکل لذتی دارد که جارو زدن حیاط خانه ندارد.

آقا بالا سری و ایرادگیری

در خانواده فراوان دیده می شود. رفتار های آمرانه و تحکمی. مثلا برای خود بنده خریدن میوه یی که

مادرم از آن ایراد نگیرد یک آرزوست. در حالی که فراوان پیش آمده خرید مادر یا پدرم کیفیت پایین تری

داشته.

چنین نگاهی عموما در گروه دوستی وجود ندارد. مثلا اگر کسی نتواند یک خربزه شیرین برای اردو بخرد

 کسی او را به طور جدی سرزنش نمی کند. بلکه نهایت امر این است که با چند متلک دوستانه سر و ته

 قضیه هم می آید.

این یعنی گروه دوستی ایرادگیر و بهانه جو و سرزنش گر نیست. چیزی که در خانه معمولا وجود دارد.

حدس می زنم برای گریز فرزندان از کار خانه دلایل روانشناختی و جامعه شناختی دیگری هم وجود دارد

 که من به جهت کم سوادی در این زمینه از آن غافل مانده ام. اما در هر حال امید باز شدن در گفت و گو

و تکمیل بحث را از جانب دوستان دارم.

.

.

.

نزدیک به ۱۰روز از رمضان گذشت... 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:3  توسط مهدی نوروزیان  | 

وقتی به وضع ظاهری رفقا نگاه می کردم؛ شیطان امانم نمی داد و در گوشم هی زمزمه می کرد که

دوباره یک لشکر آدم تنبل و پر ادعا و کم کار رو دور هم جمع کردید و به اسم اردوی جهادی راه انداختید

 سمت مرز که چی بشه؟ هزینه یی می کنید و کاری هم که پیش نمی برید؟ مثل همیشه  زود پشیمون

شدم از این خود برتر بینی ها و زود قضاوت کردن ها.

انصاف این است که وقتی نسیم کار برای خدا – کاری که ذره یی سود مادی در آن قابل تصور نیست –

می وزد دیگر همه تقسیم بندی ها رنگ می بازد. سوسول و لات؛ تنبل و پرکار ؛ بزرگ و کوچکِ همه

یک شکل می شوند. شکل بی ریایی.

به ما گفت : رهنه از روستاهای تایباد است که بیست کیلو متری با مرز افغانستان فاصله دارد. که از قدیم

از مسیر های ترانزیت مواد مخدر بوده و محل کمین های دائمی نیرو های انتظامی به اشرار است .

خودمان هم باورمان نمی شد اینقدر به برادران اشرار نزدیک باشیم. ترس کم بودن امنیت لحظه یی

رهایم نمی کرد، اما باز حس خوشایندی داشتم. اینکه در دور افتاده ترین روستای شیعه نشین ایران

داریم بیل می زنیم.

مثل همیشه کسی باورمان نمی کرد. این بی مزد و منت کار کردن چه معنایی دارد؟ خیلی سخت بود

که به آنها بگویی که بسیج به غیر بسیجی ها امکانات اردو جهادی نمی دهد؛ ولو اینکه جزء بهترین بچه

مذهبی های شهر باشی.

سخت است که بگویی سازمان ملی جوانان بودجه یی برای حمایت از چنین اردو هایی ندارد و نهایت

لطفش این بود که با نامه یی ما را به بسیج معرفی کند.

و باز مثل پارسال ما بودیم – مشتی جوان که عشق خدمت به مردم محروم در دلشان زبانه می کشید-

و سازمانهایی که برای ما بودجه یی نداشتند و جیب های خالی خودمان و البته خدای قادری که باز هم

در دقیقه نود بساط نوکری ما را مهیا کرده بود.

تا وقتی بعد از کارگری روزانه یک استکان چای می خوری بدانی که از عنایت پروردگارت است نه منت

سازمان های پرادعای بی مصرف. این لذتی دارد که تا نچشی ندانی.

گفت: اردوی جهادی برای من یعنی

می توان یک هفته بدون تلویزیون زندگی کرد. بدون بلوتوث دوام آورد. پنج روز چشمانت را از هرچه نگاه

 حرام است بدزدی. می توان بدون پول تو جیبی و کامپیوتر و بازی رایانه یی زندگی کرد. بدون اینکه ذره

یی احساس کمبود کنی. اردوی جهادی یعنی رها شدن از همه آن اغلالی که زمین گیرت کرده است.

اگر این روستای مرزی دور افتاده هیچ برای من نداشت آسمان را به من داد. هر شب قبل از خواب و هر

صبح بعد از نماز در دریای پر ستاره رهنه غوطه ور می شدم و متحیر می ماندم که آیا آنهایی که خدا را

 انکار می کنند فرصت تماشای آسمان را داشته اند. برای اولین بار در زندگیم کاهش هلال ماه شعبان

را می دیدم و آن وقت چه مزه یی داشت کلام آقا امام رضا :

الهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فاغفرلنا فیما بقی منه.

من می گویم این سختی به فطرت انسان نزدیک است و یا جزء فطرت انسان است. که هر چه بیشتر

سختی می کشد بیشتر مشتاق می شود که پیش رود. نشاط روز آخر بچه های دبیرستانی آل طه

عین غمی بر دلم سنگینی می کرد که من از آنها  دورم و آنها در عشق خودشان غرق اند.

یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه..

چشمان حسرت و حیرت زده کودکان روستا رهایت نمی کرد. وقت کار، وقت استراحت، وقت نماز جماعت،

و حتی وقت فوتبال. انگار هر کس ذره یی و فقط ذره یی به آنها تماشا کند ، آنها تا ابد چشم از او بر

نخواهند داشت. و مگر سر اینکه دیوانه وار نسبت به احمدی نژاد ابراز دوستی می کردند چیزی غیر از

این است.

می گفت: زمان جنگ در عملیات رمضان نزدیک به صد نفر از اهالی روستا در عملیات شرکت داشتند و

بیشترین شهید را در منطقه دارند. با چه عشقی از مملکتش و از انقلاب و امام و رهبری دفاع می کرد. و

از این می گفت که چگونه از نقطه صفر مرزی شرق به مرز غرب برای دفاع از مملکت می رفتند. از برادر

شهیدش می گفت که فقط چهارده روز با نوعروسش زیر یک سقف زندگی کرده و با لباس سپاه داماد

شده .

می گفت در وصیت نامه اش مدام نوشته که مفقود الاثر می شود آخر سر یه آرزویش رسید. و اینکه ما

داریم راه همان ها را ادامه می دهیم. چه انقلابی در دل بود وقتی از در خانه شهید بیرون زدی و شرمنده

 بودی که در ناز و نعمت هستی باز هم وقت مبارزه که می شود غر می زنی.  

خستگی دیگر نفسمان را بریده بود. از یک سو عقلت نهیب می زد که در مشهد هزار کار داری و دیگر

 بیش از این ماندن جایز نیست و باید برگردی. و عشقت می گفت  این مرز نشینان غیر از اینکه تو را از

 گناه دور و به خودت و خدا نزدیک ؛ چه بدی به تو کرده اند که می خواهی از آنها دل بکنی؟

ای دل تو خود بگو چه می کنی؟ می روی یا می مانی؟

سوار اتوبوس شدیم و در راه بازگشت به مشهد. همه در گیر و پکر و کلافه. و این شعر چقدر می چسبید

وقتی تازه فهمیده بودی که آنها با خدایشان سربلند هستند و این من هستم که موظفم داغ این مردم

محروم مانده را تا همیشه در دلم نگه دارم...

خداحافظ ای هم نشین همیشه

خداحافظ داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:11  توسط مهدی نوروزیان  | 

این سکته نزدیک به یک ماهه برای خودم هم عجیب بود. حرف برای گفتن و بود و حوصله برای نوشتن

نه. کسانی ذهنم را مشغول کردند و کار هایی به انجام نرسید. وقتی بودن و نبودن من در این وبلاگ

برای کسی مهم نیست خوب آدم انگیزش گاهی کم میشه. اما این حس نفرینی خوانده شدن باز ما را

وا دار به نوشتن می کند.

آنقدر زمان انتخابات چیز نوشتم که بعد انتخابات انگار مطلب دون ام خشکید. ولی خوب عبرت های

 انتخابات برای من باقی است.

مهم ترین فایده این انتخابات برای من این بود که زر زیادی بسیاری از رفقای مدعی مان در اطاعت از

 رهبری و پایبندی قانون اساسی برایم رو شد. بسیاری بودند که در طول این سال ها فکر می کردم به

 رهبری اعتقاد دارند و امروز فهمیدم که همه چی کشک بوده است. و البته کم نمانده بود که خودم

هم قاطی این بازی کثیف شوم.

حرف از چپی ها و ضد ولایت فقیه ها نیست. حرف از آن روشنفکر های حزبلی است که فرط روشنفکری

بالاخره کار دست شان داد. استدلال های شاخدار که مرغ سرخ کنده را در ماهیتابه به خنده

می انداخت.

می گفت: رهبری که نتواند در جامعه وحدت ایجاد کند صلاحیت ندارد.

گفتم:  خوبه تو در انتخابات خبرگان شرکت کردی و حالا مرجع تشخیص صلاحیت رهبری خودت شدی؟

باقی چی بگن؟ اصلا شما چی این مملکت رو قبول کردید؟ کاش حرف از ضد ولایت ها و چپی ها بود...

کاش...

و چه بسیار کسانی که هاشمی برایشان در این انتخابات فصل خطاب بود و خامنه یی نه؟ و جالب است

که ما باید جواب پس می دادیم که چرا پشت رهبری ایستاده ییم.

و یک چشم خون و یک چشم اشک. که هیچ کس پیدا نشد در میان بلبشوی احمدی نژادی بودن یا

سبز بودن راه میانه یی را برای ما بگذارد.

چقدر زور داشت با آن همه ضدیت با احمدی نژاد – که پنهانش نکردم و پست های فراوان نوشتم- باز

روزی ... - که هیچ انتظار ازش نداشتم- گفت: یه دفعه بگو احمدی نژادی هستی دیگه؟ و من باز

نفهمیدم که اگر قسمت های فراوانی از اندیشه من و احمدی نژاد یکی باشد چه گناهی است.

حداقل ییخود دلمون را خوش نکنیم که هر کس دم از رهبری زد پس ولایتی هم است..

بگذریم که باید گذشت...

البته از احمدی نژاد نمی گذریم که هزار ماشالا واترقیده و دیگر احدی را آدم حساب نمی کند.

من می گم اگر به کسی هزار بار هم که اعتماد دارید؛ دیگه روش شرط بندی نکنید. فکر می کردم

رفیقی رو خیلی خوب می شناسم. با یکی شرط بستم که فلان کار رو انجام نمی ده..

وقتی فهمیدم شرط رو باختم حسابی حالم گرفت... و این حال گرفتگی هنوز ادامه دارد...

افتادم روی دور باخت..

توصیه تربیتی : سعی کنید در زندگی الگوی کسی نباشید. اگر بودید دنیا کوفتتان می شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:37  توسط مهدی نوروزیان  | 

می گفت زندگی او به عنوان آخرین پیامبر خدا شگفت انگیز است. یتیم به دنیا آمد و در کودکی مادر خود

 را از دست داد و در نوجوانی سرپرستش را. چوپانی کرده و به سختی زندگی گذرانده است. کسی بود

که از میان خود آن قوم برخاسته بود. مردمی که قبل او در گمراهی و جهالت آشکار بودند.

اما یک رمز داشت. یک طلسم بلد بود. که همه را بنده خود کرد. و آوازه ی آن یتیم را جهانی کرد. و آن

 محبت بود. قلبش سرشار از محبت بندگان خدا بود و نسبت به آنها و سرنوشت آنها بسیار حساس بود.

لقد جائکم رسولا من انفسکم، عزیز علیه ما عنتم، حریص علیکم ، بالمومنین رئوف رحیم.

مگر نگفت که پیامبر الگوی شماست. لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه...

ما چه می کنیم؟ آیا عزیز علیه ما عنتم هستیم؟  آیا واقعا به سختی افتادن بندگان خدا ما را غمگین

می کند؟

مثلا پیرزنی که بار سنگینش را به زور در گرمای چهل درجه تابستان بر زمین می کشد و من بی خیال

رد می شوم.

یا آن رفیقی که دست تنهاست و هر تابستان اساس کشی دارد و من هم خبر دارم و...

یا دوستی که می دانم دستش تنگ است و بدش نمی آید که ماهی یکبار بیرون شهری برود و خستگی

از تن وا کند. اما من به او یک تعارف خشک و خالی نمی زنم.

و یا ماشینی زیر پا دارم و رفیقم را بچه بغل کنار خیابان رها می کنم...

و یا اتاقی خالی دارم اما در اختیار رفیقم قرار نمی دهم تا مجبور نباشد در این روزهای شهر مشهد

روزی 50 هزار تومان پول هتل دهد...

یا برای پیرمردی در اتوبوس از جایم بلند نمی شوم.

و یا اینکه پول فراوانی در حساب دارم و دریغم می آید صد هزار تومانش را به دوستی بدهم که می دانم

گرفتار است و به من رو نمی زند.

و آن عراقی که هر روز از دست دشمن و خودی در عذاب و بد بختی است و من بی تفاوت می گویم

که نفرین حضرت زینب کارگر شده و تا ابد باید گریه کنند..

یا آن افغانی که از دیدن قیافه اش چندشم می شود...

به سختی افتادن دیگران اصلا توجه ما را جلب نمی کند. آنقدر که فینال لیگ قهرمانان ما را مسحور

خود می کند.

آیا ما حریص علیکم هستیم؟ ما نسبت به اینکه همه انسانها، همه رفقایمان، همه فامیلمان، همه

 همسایه هامان راه صلاح و سعادت را بروند حریص و دلبسته هستیم؟

چرا من زبان خیر ندارم. چرا به کسی توصیه به حق نمی کنم. چرا چندان برایم مهم نیست که مثلا

فلان رفیقم چند وقتی است که دارد مواد مخدر مصرف می کند و من فقط حسرت می خورم.

چرا دلم نمی سوزد که نسل چهارم و پنجم انقلاب با چنین سرعتی دارد به سمت دین گریزی و رسانه

زدگی می شتابد. چرا از امروز به فکر فردا نیستم. اگر نسل سوم جنگ دیده ی زندگی کوپنی چشیده

که تابوت شهدا را روی دستان شهر لمس کرده؛ می تواند جلوی این انقلاب گیج قد علم کند؛ - اگر همین

طور پیش برود - نسل چهارم به یاری خدا حتما این جمهوری را کله پا خواهد کرد.

آیا ما نسبت به توجه دادن نسل جوان و نوجوان به مفاهیم دینی و نگه داشتن او به عنوان یک سرباز

موثر جبهه فرهنگی اسلام حریص هستیم؟ اگر خیر سرمان نسبت به هدر رفتن فرزندان اسلام پای

 اینترنت و ماهواره نگرانیم، چرا حداقل نمی رویم زبان گفت و گو با این جماعت را یاد بگریم. تا مثلا بعد

از اینکه شش سال  درون حوزه و گوشه حجره درس خواندیم به جامعه برگردیم و ببینیم که ای دل غافل

دنیا شش سال عوض شده. و آنوقت در به در دنبال فرهنگ لغت باشی تا بدانی داف و خف و شازمیخ

چه معنی می دهد یا مثلا لبی که مزه کاپوچینو بدهد چه مزه یی است؟

بی حیایی در فامیلمان موج می زند و ما خوشحالیم که خودمان را حفظ کرده ییم. همین طور که ادامه

دهیم یه روزی می رسد که فقط خودمان مانده ییم و هر روز منزوی تر می شویم..

از همسایه هایی که نمی شناسیمشان هم بهتر است چیزی نگویم..

خدا داریم ولی انگار نداریم...پیامبر داریم ولی انگار که نداریم... امام داریم، انگار که نداریم...

روزی ما را به خاطر آنچه داشتیم و انگار نداشتیم مواخذه خواهند کرد..

راستی ماه شعبان هم رسید. ..

گنه کارا یه نگاه به مناجات شعبانیه بندازند... حتما شیفته اش می شوید...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 9:58  توسط مهدی نوروزیان  | 

چند وقت پیش یکی از دوستان در پیامکی پرسیده بود به نظر شما چگونه می توان تاثیر کار تربیتی و

فرهنگی را ماندگار کرد. چند وقتی فکر مشغول بود. آنچه امروز می نویسم فقط و فقط بر اساس آزمون

و خطا و ناشی از یک معرفت تجربی است. لذا بسیار امکان دارد که مخالف این ادعاهای من را در کتب

 تربتی دیده باشید یا خود، تجربه کرده باشید. از این نظر که فتح بابی شده باشد و ان شاء الله زمینه

 گفت و گو فراهم شود چیز هایی نوشته ام...

عوامل زیر به نظر بنده اثر یک کار فرهنگی و تربیتی را ماندگار تر می کند:

توجه به فطرت:

آنچه با گرایشات فطری انسان همراه باشد با پذیرش بهتری از سوی او مواجه می شود. مثلا توجه به

نیاز به محبت در انسان یک کلید طلایی برای ورود سریع  و کم هزینه به دنیای مخاطبین است.  اگر بتوان

 در امر تربیت با ابراز علاقه به مخاطب و تفهیم اینکه سرنوشت تو برای من مهم است و من دلسوزانه

قصد کمک به تو دارم؛ در عین اینکه اعتماد مخاطب  را برای همراهی در  یک مسیر تربیتی طولانی جلب

کرده یی؛ زمینه یی به وجود آورده یی تا او حرف های تو را با رغبت، و با دل و جان بشنود و برای سالیان،

حرف ها و نکات تربتی و اخلاقی تو را فراموش نکند.

هم چنین است حس آزادی و آزاد اندیشی. فطرت انسان از تحمیل متنفر است. اگر مخاطب به این نتیجه

برسد که تو قصد داری اندیشه خود را به او تحمیل کنی و امکان رها بودن در عرصه اندیشه را از او سلب

کرده یی؛ نه تنها که از تو متنفر می شود، بلکه قبول صداقت در  سایر حرف ها و تلاش های تو نیز برای

او سخت می شود. بنابراین اثر کلام تو کم و دوام اندیشه ها کوتاه خواهد بود.

ورود از مسیر نیاز های فطری انسان نزدیک ترین راه برای اثرگذاری بیشتر است.

اثر گذاری از جانب خداست

توجه به این مسئله به طور قطع زمینه بسیاری از دلسردی ها و شکست ها را از بین می برد. و البته

 تلاش ما را چند برابر خواهد کرد. خداوند نیز وعده داده که اگر به خدا اعتماد و تکیه داشته باشید خداوند

 برای شما بس است. در گیر و دار فعالیت های فرهنگی غفلت از خداوند همواره وجود دارد. بدین شکل

که کم کم و با پیشرفت کار این شائبه پیش می آید که ما کاره یی هستیم و از منشا اثر اصلی فراموش

می کنیم. و اگر کارمان شکست بخورد شکایت می کنیم که خدایا چرا نشد؟ اذا مسه الشر تجزع و اذا

مسه الخیر تمنع.

توجه و توکل به خدا ضامن اثرگذاری و چند برابر شدن تلاش ما در عرصه کار تربتی است.

عامل بودن:

نا گفته پیداست که مخاطب تمامی اعمال و رفتار ما را در نظر دارد تا ببیند ما که لالایی بلدیم خودمان

خوابمان می برد یا نه؟ اگر امر به دین می کنیم خودمان عامل هستیم یا نه؟ اگر می گوییم دروغگویی

و حسادت و زیرآب زنی و ...بد است آیا خودمان دروغگو و حسود و زیر آب زن نیستیم؟ آیات فراوان قرآنی

( ..اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم..و یا...لم تقولون مالا تفعلون ...) و تاکیدات فراوان دینی موید

این معناست که اگر حرفی را که خود عمل نمی کنیم، به دیگران توصیه کنیم از میزان اثر گذاری آن

کاسته می شود. در عمل خودمان فراوان دیده ییم که پذیرش آن دسته از توصیه های اخلاقی و رفتاری،

 که خود به آن عمل می کنیم بیشتر است.

داشتن رفتار یکسان:

باید در برخوردمان با مخاطبین و درقبال رفتار های آنان روشی یکسان داشته باشیم. نمی شود که ما

امروز از اینکه مخاطبان نماز اول وقت را ترک کرده عصبانی شویم وبه او تذکر دهیم و او را تنبیه کنیم و

 فردا با مشاهده ترک نماز اول وقت با او برخورد نکنیم. یا اینکه امروز نسبت به فحاشی او جدی باشیم

وفردا از کنار بد دهنی او بی تفاوت عبور کنیم. بعد از سپری شدن یک مدت معقول رفتار ما در قبال

 مسائل مختلف باید برای مخاطبمان قابل پیش بینی باشد. او باید بداند که ما از چه رفتار هایی خشنود

و از چه کار هایی ناراحت می شویم. داشتن رفتار یکسان باعث تثبیت و ماندگاری بیشتر آن رفتار

می شود.

تکرار و تاکید بی حساب:

اگر می خواهیم حرف هایمان و رفتارمان اثر ماندگارتری داشته باشد، باید توجه دادن ها و تذکر

دادن هایمان نسبت به رفتارهای گوناگون حساب شده باشد به طوری که دقیقا به هدف بنشیند.

به قول استاد صفایی اگر می خواهیم تخته سنگ بزرگی را خرد کنیم باید ضربه هایمان دقیق و حساب

 شده باشد. پتک کوبیدن های فراوان و متعدد و بدون دقت و ظرافت کافی، فقط ما را خسته می کند

و مانع خرد شدن سنگ است. از بسیار از اساتید علوم تربیتی شنیده ام که اگر فرزندتان نماز

نمی خواند، لازم نیست که هر روز و روزی سه وعده ، نماز نخواندنش را به رخ او بکشید و به خاطر

ترک واجب سرزنش و تحقیرش کنید. این تکرار کردن بی حساب و کتاب  تاثیر کلام شما را به حداقل

می رساند. گوش او کم کم به این تذکرات عادت کرده و دیگر حرف شما را نمی شنود.

استفاده از روش های تازه  و قالب های نو:

اگر مخاطب به امری عادت کند، اثرگذاری آن کم می شود. چون مواجهه مخاطب با آن قالب و روش دیگر

از سر دقت و جذابیت و کنجکاوی نیست. مثلا زمانی قالب منبر و موعظه طرفداران بی شماری داشت

و البته اثرگذاری آن هم فراوان بود. اما امروز آشکارا مخاطبین این قالب کم شده و دیگر جذابیت سابق را

ندارد. و اگر در جایی مردم از سر ناچاری و یا رودربایستی  پای منبر می نشینند اثرگذاری آن بسیار کم

است. استفاده از روش ها و قالب های متنوع اثر ماندگارتری می گذارد.

آنچه بیان شد بیشتر در رابطه های تربیتی رو در رو مورد استفاده است. و در جایی که مربی و مربا از

هم دور هستند قابل تکیه نباشد.

آنچه بیان شد درون آن مدل تربیتی معنا پیدا می کند که هدفش، تربیت دینی و انتقال مفاهیم عقاید

و اخلاق اسلامی باشد. شاید به درد فضاهای دیگر فرهنگی نخورد.

.

.

.

عن امام علی (ع):

من نصب للناس اماما فلیبدا بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره

و لیکن تادیبه بسیرته قبل تادیبه بلسانه..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12:11  توسط مهدی نوروزیان  |